امام حسين عليه السلام

تحریفات واقعه کربلا

تحریفات واقعه کربلا

شهید مرتضی مطهری

تحریف در زبان عربى از ماده حرف است , یعنى منحرف کردن چیزى از مسیر و وضع اصلى خود که داشته است یا باید داشته باشد . به عبارت دیگر تحریف نوعى تغییر و تبدیل نیست که کلمه تغییر و تبدیل نیست .


معنى تحریف و انواع آن


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارىء الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به ( 1 ) .


موضوع بحث , تحریفات در واقعه تاریخى کربلاست . در بازگوئى این واقعه بزرگ , تحریفاتى صورت گرفته است . لهذا این بحث را در چهار فصل خلاصه مى کنیم . فصل اول در اطراف معنى تحریف و انواع تحریفاتى که در دنیا وجود دارد و اشاره به اینکه انواع تحریفات در حادثه تاریخى عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل تحریف است , یعنى بطور کلى در قضایاى دنیا که تحریف صورت مى گیرد , به چه علت صورت مى گیرد , چرا بشر حوادث و قضایا و احیانا شخصیت ها را تحریف مى کند ؟ مخصوصا در نقل حادثه کربلا , چه عواملى دخالت داشته است که تحریفاتى در این قضیه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضیحى درباره تحریفاتى که در همین داستان و حادثه تاریخى صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما , اعم از علماء و توده مسلمانان مى باشد .



بحث اول درباره معنى تحریف است.
تحریف یعنى چه ؟ تحریف در زبان عربى از ماده حرف است , یعنى منحرف کردن چیزى از مسیر و وضع اصلى خود که داشته است یا باید داشته باشد . به عبارت دیگر تحریف نوعى تغییر و تبدیل نیست که کلمه تغییر و تبدیل نیست . شما اگر کارى کنید که جمله اى , نامه اى , شعر و عبارتى آن مقصودى را که باید بفهماند , نفهماند و مقصود دیگرى را بفهماند , مى گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید , مثلا شما گاهى مطلبى یا حرفى را به یک نفر مى گوئید , بعد آن شخص سخن شما را در جاى دیگرى نقل مى کند , پس از آن کسى به شما مى گوید فلانى از قول شما چنین چیزى نقل مى کرد , شما مى فهمید که از آنچه شما گفته بودید با آنچه که او نقل کرده خیلى متفاوت است . او سخنان شما را کم و زیاد کرده است , قسمتى از حرفهاى شما که مفید مقصود شما بوده است را حذف کرده و قسمتهایى از خود به آن افزوده است , در نتیجه سخن شما مسخ شده و چیز دیگرى از آب در آمده است . آن وقت شما مى گوئید این آدم حرف مرا تحریف کرده است . مخصوصا اگر کسى در سندهاى رسمى دست ببرد , مى گویند سند را تحریف کرده است . اینها مثالهائى بود براى روشن شدن معنى کلمه تحریف و این کلمه بیش از این احتیاج به توضیح ندارد . حال به شرح انواع تحریف مى پردازیم .


تحریف انواعى دارد که مهمترین آنها عبارت است از : تحریف لفظى و تحریف معنوى . تحریف لفظى این است که ظاهر مطلبى را عوض کنند , مثلا از یک گفتار عبارتى حذف شود یا به آن عبارتى اضافه شود , و یا جمله ها را چنان پس و پیش کنند که معنى آن فرق کند , یعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف کنند .


تحریف معنوى این است که شما در لفظ تصرف نمى کنید , لفظ همان است که بوده , ولى آن را طورى معنى مى کنید که خلاف مقصد و مقصود گوینده است . آن را طورى معنى مى کنید که مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلىگویند .


قرآن کریم کلمه تحریف را مخصوصا در مورد یهودى ها بکار برده و با ملاحظه تاریخ معلوم مى شود که اینها قهرمان تحریف در طول تاریخ هستند . نمى دانم این چه نژادى است که تمایل عجیبى به قلب حقایق و تحریف دارد لهذا همیشه کارهایى را در اختیار مى گیرند که در آنها بشود حقایق را تحریف و قلب کرد . من شنیده ام بعضى از همین خبر گزاریهاى معروف دنیا که رادیوها و روزنامه ها همیشه از اینها نقل مى کنند منحصرا در دست یهودى هاست . چرا ؟ براى اینکه بتوانند قضایا را در دنیا آن طورى که دلشان مى خواهد منعکس کنند و قرآن چه عجیب درباره اینها حرف مى زند . این خصیصه یهودیان که تحریف است , در قرآن بصورت یک خصیصه نژادى شناخته شده است . در یکى از آیات قرآن در سوره بقره مى فرماید : افتطمعون ان ی…منوا لکم اى مسلمانان آیا شما طمع بستید که اینها به شما راست بگویند ؟ اینها همان ها هستند که با موسى مى رفتند و سخن خدا را مى شنیدند اما وقتى که برمى گشتند تا در میان قومشان نقل کنند آن را زیر و رو مى کردند .


افتطمعون ان ی…منوا لکم و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون ( 1 ) .


تحریف هم که مى کردند , نه از باب اینکه نمى فهمیدند و عوضى بازگو مى کردند , نه , اینها ملت باهوشى هستند و خوب هم مى فهمیدند , اما در عین اینکه خوب مى فهمیدند معذلک حرفها را , سخنان را به گونه اى دیگر براى مردم بیان مى کردند . تحریف همین است . یعنى پیچ دادن , کج کردن چیزى , از مسیر اصلى منحرف کردن . اینها در کتب الهى تحریف کردند . قرآن در این مورد در بسیارى از جاها یا کلمه تحریف را آورده و یا به صورت دیگرى مطلب را بیان کرده است . ولى مفسرین ذکر کرده اند که تحریفى که قرآن مى گوید اعم از تحریف 1 آیا طمع دارید که یهودان به دین شما بگروند در صورتى که گروهى از آنان کلام خدا را شنیده و بدلخواه خود آن را تحریف مى کنند با آنکه در کلام خدا تعقل کرده معنى آن را دریافته اند . سوره بقره , 75 . لفظى و تحریف معنوى است . یعنى بعضى از این تحریف ها که صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضى در تفسیر و در معنى بوده است نه در لفظ , که چون از مطلب خیلى خارج مى شوم نمى خواهم در اطراف این مطلب بیشتر از این بحث کنم .


داستانى است که بد نیست آن را بگویم . یک نفر از علماء نقل مى کرد که در ایام جوانیش مداحى از تهران به مشهد آمده بود که روزها در مسجد گوهرشاد یا در صحن مى ایستاد و شعر مى خواند , مدیحه مى خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را مى خواند : اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش { پیوسته در حمایت لطف اله باش قبر امام هشتم سلطان دین رضا { از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش این آقا براى اینکه او را دست بیندازد , رفته بود و به او گفته بود آقا چرا این شعر را غلط مى خوانى ؟ باید این طور بخوانى : قبر امام هشتم سلطان دین رضا { از جان ببوس و بر در آن , بار کاه باش یعنى وقتى به در حرم رسیدى همان طور که یک بار کاه را از روى الاغ بزمین مى اندازند , تو هم فورا خودت را بزمین بینداز . از آن پس هر وقتى مداح بیچاره این شعر را مى خواند , بجاى بارگاه مى گفت بار کاه و خود را هم بزمین مى انداخت . این را مى گویند تحریف . در همین جا این مطلب را بگویم که تحریف از نظر موضوع نیز فرق مى کند . یک وقت است که تحریف در یک سخن عادى است . مثل اینکه دو نفر در نقل قول و گفتار یکدیگر تحریف کنند . یک وقت هم هست که تحریف در یک موضوع بزرگ اجتماعى است , مثل تحریف در شخصیت ها . شخصیت هایى هستند که قول و عملشان براى مردم حجت است , خلقشان براى مردم نمونه است . مثلا کسى سخنى را به على علیه السلام نسبت مى دهد که نگفته است , یا مقصودش چیز دیگرى بوده , این خیلى خطرناک است . خلق و خوئى را به پیغمبر , به امام نسبت مى دهد , در صورتى که خلق او طور دیگرى بوده است . یا در یک حادثه بزرگ , در یک حادثه تاریخى که از نظر اجتماع یک سند اجتماعى و یک پشتوانه اخلاقى و تربیتى است , تحریف بوجود آوردند . این دیگر چقدر اهمیت دارد و چقدر خطرناک است که تحریفات , چه تحریف لفظى و چه تحریف معنوى در موضوعاتى صورت بگیرد که موضوع عادى نیستند . یک وقت کسى در شعر حافظ تحریفى مى کند یا مثلا در کتاب موش و گربه دست مى برد این چندان اهمیتى ندارد . البته نباید در یک کتاب ادبى با ارزش کسى تحریف بکند .


یک وقتى یکى از استادها مقاله اى درباره کتاب موش و گربه که از نظر ادبى بسیار کتاب با ارزشى است نوشته بود و ثابت کرده بود که بقدرى مردم در آن دست برده و شعرها را کم و زیاد و کلمه ها را عوض کرده اند که حد ندارد . بعد نوشته بود که به نظر من قومى در دنیا به اندازه قوم ایرانى بى امانت نیست که این همه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحریفهاى بى جا بکند . در مورد مثنوى هم همین طور , آنقدر شعر الحاقى در مثنوى اضافه کرده اند که خدا مى داند . مثلا یک شعر عالى راجع به اثر محبت در مثنویهاى اصل بوده است که مى گوید : از محبت تلخها شیرین شود { وز محبت مسها زرین شود که حرف حسابى است . محبت مثل چیزى است که تلخها را شیرین مى کند , محبت حکم کیمیا را دارد که مس وجود انسان را تبدیل به زر مى کند . بعد دیگران آمدند و بدون اینکه تناسبى وجود داشته باشد اشعارى به آن افزودند . مثلا گفتند : از محبت مار مورى مى شود , و یا از محبت مثلا سقف دیوار مى شود و یا از محبت خربزه هندوانه مى شود که اینها دیگر ربطى به موضوع ندارد . البته اینها نباید بشود ولى این تحریف ها به حیات و سعادت اجتماع ضربه نمى زند , در مسیر اجتماع انحرافى ایجاد نمى کند , اما تحریف در چیزهائى که بستگى به اخلاق و تربیت و دین مردم دارد خطرناک است , و واى به آنجا که در اسناد و پشتوانه هاى زندگى بشر تحریف صورت بگیرد .


حادثه کربلا براى ما مردم , خواهى نخواهى یک حادثه بزرگ اجتماعى است . یعنى در تربیت ما , در خلق و خوى ما این حادثه اثر دارد .


حادثه اى است که خود بخود بدون اینکه هیچ قدرتى ما مردم را مجبور کرده باشد , میلیون ها نفر و قهرا میلیون ها ساعت از وقت خودمان را براى استماع قضایاى مربوط به آن صرف مى کنیم , میلیون ا تومان در این راه خرج مى کنیم . این قضیه باید همان طورى که بوده است بدون کم و زیاد بیان شود و اگر کوچکترین داخل و تصرفى از طرف ما در این حادثه صورت بگیرد , حادثه را منحرف مى کند و بجاى اینکه ما از این حادثه استفاده بکنیم قطعا ضرر خواهیم کرد . حالا بحث من این است که در نقل و بازگو کردن حادثه عاشورا , ما هزاران تحریف وارد کرده ایم ! هم تحریف هاى لفظى , یعنى شکلى و ظاهرى که راجع به اصل قضایا , راجع به مقدمات قضایا , راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است , و هم تحریف در تفسیر این حادثه . با کمال تاسف این حادثه , هم دچار تحریف هاى لفظى شده و هم دچار تحریف هاى معنوى . گاهى از اوقات تحریف هایى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى ک0کاهى وقت ها تحریف هایى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحریف , کوچکترین هماهنگى که ندارد هیچ , قضیه را هم مسخ مى کند قضیه را به کلى واژگون مى کند و به شکلى در مىآورد که به صورت ضد خودش رمىآید . باز هم با کمال تاسف باید بگویم تحریفهایى که بدست ما مردم در این حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائین آوردن و مسخ کردن قضیه بوده است , در جهت بى خاصیت و بى اثر کردن قضیه بوده است . و در این قضیه , هم گویندگان و علماى امت , و هم مردم تقصیر داشته اند که همه اینها را انشاء الله توضیح خواهم داد .


من نمونه هایى از بعضى تحریف هایى که در لفظ ظاهر , یعنى در شکل قضیه بوجود آورده اند و چیزهایى که نسبت داده اند را ذکر مى کنم . مطلب آنقدرزیاد است که قابل بیان کردن نیست , آنقدر زیاد است که اگر بخواهیم روضه هاى دروغى را که مى خوانند جمع آورى کنیم شاید چند جلد کتاب پانصد صفحه اى بشود ! من فقط براى نمونه عرض مى کنم , مرحوم حاج میرزا حسین نورى اعلى الله مقامه , استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمى و مرحوم حاج شیخ على اکبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شیخ محمد باقر بیرجندى محدث که مرد بسیار فوق العاده اى بوده است , محدثى است که در فن خودش فوق العاده متبحر بوده و حافظه اى بسیار قوى داشته است . مرد باذوق و سیار باشور و حرارت و با ایمانى بوده است . گو اینکه بعضى از کتاب هایى که این مرد نوشته در شان او نبوده و علماى وقت هم ملامتش کردند , ولى معمولا کتاب هایش خوب است , مخصوصا کتابى در موضوع منبر نوشته است بنام[ ( ل…ل… و مرجان] ( که با اینکه کتاب کوچکى است ولى فوق العاده خوب است . در این کتاب راجع به وظایف اهل منبر سخن گفته است . همه این کتاب در دو فصل است , یک فصل آن درباره اخلاص , یعنى خلوص نیت است که یکى از شرایط گوینده , خطیب , واعظ , روضه خوان این است که خلوص نیت داشته باشد . منبر که مى رود , روضه که مى خوان د , به طمع پول نباشد و چقدر عالى در این موضوع بحث کرده است که من وارد بحث آن نمى شوم . شرط دوم , صدق و راستى است , و در اینجاست که موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشریح شده و انواع دروغ ها را چنان بحث کرده که من خیال نمى کنم در هیچ کتابى درباره دروغ و انواع آن به اندازه این کتاب بحث شده باشد و شاید نظیر این کتاب در دنیا وجود نداشته باشد . عجیب این مرد تبحر از خودش نشان داده است . این مرد بزرگ در همین کتاب نمونه هایى از دروغهایى را که معمول است و به حادثه تاریخى کربلا نسبت مى دهند , ذکر مى کند . آنچه که من مى گویم غالبا یا همه آن , همان هایى است که مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله کرده است , و حتى صریحا این مرد بزرگ مى گوید : امروز باید عزاى حسین را گرفت اما براى حسین در عصر ما یک عزاى جدیدى است که در گذشته نبوده است و آن اینهمه دروغ هائى است که درباره حادثه کربلا گفته مى شود و هیچکس جلوى این دروغها را نمى گیرد . براى مصیبت حسین بن على باید گریست , ولى نه براى شمشیرها و نیزه هایى که در آن روز بر پیکر شریفش وارد شد , بلکه به خاطر دروغها . و در مقدمه کتاب هم نوشته است که فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه اى به من نوشته و از روضه هاى دروغى که در هندوستان خوانده مى شود شکایت کرده و از من خواهش کرده است که کارى بکنم و کتابى بنویسم که جلوى روضه هاى دروغ در آنجا گرفته شود بعد مرحوم حاجى مى نویسد : این عالم هندى خیال کرده است که روضه خوانها وقتى به هندوستان مى روند دروغ مى گویند , نمى داند که آب از سرچشمه گل آلود است و مرکز روضه هاى دروغ , کربلا و نجف و ایران یعنى همین مراکز تشیع است . حالا , من بطور نمونه تحریفاتى را بیان مى کنم که بعضى از اینها مربوط به وقایع قبل از عاشورا , بعضى مربوط به وقایع بین راه , بعضى مربوط به ایام اقامت در ماه محرم , بعضى مربوط به ایام اسارت و بعضى هم مربوط به ائمه بعد از قضایاى کربلا , و اغلب مربوط به روز عاشورا است . حال براى هر کدام دو نمونه مىآورم . یک مطلب را لازم است قبلا بگویم که در همه اینها مردم مس…ولند . یعنى شما مردمى که در روضه خوانىها شرکت مى کنید , هیچ خیال نمى کنید که در این قضیه مس…ول هستید , بلکه فکر مى کنید که مس…ول فقط گویندگان هستند . دو مس…ولیت بزرگ ردم دارند , یکى اینکه نهى از منکر بر همه واجب است . وقتى مى فهمند و مى دانند که اغلب هم مى دانند که دروغ است , نباید در آن مجلس بنشینند که حرام است و باید مبارزه کنند . و دیگر از بین بردن تمایلى است که صاحب مجلسها و مستمعین به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس باید بگیرد , باید کربلا شود . روضه خوان بیچاره مى بیند که اگر هر چه مى گوید راست و درست باشد آن طور که شاید و باید مجلس نمى گیرد و همین مردم هم دعوتش نمى کنند , ناچار یک چیزى اضافه مى کند . مردم باید این انتظار را از سر خودشان بیرون کنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را که مى میراند و مجلس را کربلا مى کند تشویق نکنند . کربلا مى کند یعنى چه ! مردم باید روضه راست بشنوند تا معارفشان , سطح فکرشان بالا بیاید و بدانند که اگر روحشان در یک کلمه اهتزاز پیدا کرد , یعنى با روح حسین بن على هماهنگ شد و در نتیجه اشکى ولو ذره اى , از چشمشان بیرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشکى که از راه قصابى کردن از چشم بیرون بیاید اگر یک دریا هم باشد ارزش ندارد .


نقل مى کنند که یکى از علماى بزرگ در یکى از شهرستانها تا اندازه اى درد دین داشت و همیشه به این دروغهائى که روى منبر گفته مى شد اعتراض مى کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالاى منبرها مى گوئید . یک وقت یک واعظى به او گفت اگر اینها را نگوئیم اصلا باید در دکان را تخته کنیم ! آن آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود . از قضا چندى بعد خود این آقا بانى شد و مجلسى در مسجد خودش تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد , ولى قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مى خواهم به عنوان نمونه مجلسى ترتیب بدهم که جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم باید مقید باشى که جز از کتابهاى معتبر هیچ روضه اى نخوانى , و با تعبیر خودش گفت از آن زهرماریها نباید چیزى بگویى .واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت مى شود . شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود , منبر هم کنار محراب بود . آقاى واعظ صحبت هایش را کرد و موقع خواندن روضه شد , شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقید کرده بود که جز روضه راست چیزى نگوید , اما هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همین طور یخ کرده بود . آقا دید عجب , این مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مى گویند , زنها مى گویند لابد آقا نیتش پاک نیست که مجلسش نمى گیرد , اگر آقا خودش نیتش درست بود , اخلاص نیت داشت , حالا کربلا شده بود . دید که آبرویش مى رود چه بکند ؟ یواشکى و زیر چشمى به واعظ گفت یک کمى از آن زهرماریها قاطى کن .


این انتظارى که مردم براى کربلا شدن دارند , خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیاتى که شده است مقدمه گریز زدن بوده است . یعنى براى اینکه بشود گریزى زد و اشک مردم را جارى کرد یک جعل صورت گرفته و غیر از این چیزى نبوده است . این قضیه را من مکرر شنیده ام و لابد شما هم شنیده اید , و حاجاى نورى در مقدمات قضایا آن را نقل کرده است که مى گویند روزى امیرالم…منین على علیه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسین علیه السلام فرمود من شنه ام و آب مى خواهم , حضرت فرمود کسى براى فرزندم آب بیاورد , اول کسى که از جا بلند شد , کودکى بود که همان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بود , ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسه آب گرفتند و آمدند وقتى که وارد شدند در حالى وارد شدند که آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ریخت که با یک طول و فصیلى قضیه نقل میشود . بعد امیرالم…منین على علیه السلام چشمشان که به این منظره افتاد اشکشان جارى شد . به آقا عرض کردند چرا گریه مى کنید ؟ فرمود قضایاى اینها یادم افتاد که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهى مى شود . حاجى نورى در این جا یک بحث عالى دارد , مى گوید شما که مى گوئید على در بالاى منبر خطبه مى خواند , باید بدانید که على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردى بوده که تقریبا سى و سه سال داشته است . بعد مى گوید اصلا آیا این حرف معقول است که یک مرد سى و سه ساله در حالى که پدرش دارد مردم را موعظه مى کند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر یک آدم معمولى این کار را بکند مى گویند چه آدم بى ادب و بى تربیتى است , و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده , یک نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است . مى بینید که چگونه قضیه اى را جعل کردند . آیا این قضیه در شان امام حسین است ؟ ! و غیر از دروغ بودنش , اصلا چه ارزشى دارد ؟ آیا این شان امام حسین را بالا مى برد یا پائین مىآورد ؟ مسلم است که پایین مىآورد , چون یک دروغ به امام نسبت داده ایم و آبروى امام را برده ایم , طورى حرف زده ایم که امام را در سطح بى ادبترین افراد مردم پائین آورده ایم . در حالى که پدرى مثل على مشغول حرف زدن است , تشنه اش مى شود , طاقت نمىآورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد , همانجا حرف آقا را مى برد و مى گوید من تشنه ام , براى من آب بیاورید ! نمونه دیگرى که تحریف و جعل کردند این است که قاصدى براى اباعبدالله علیه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست , آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر . سه روز دیگر که سراغ گرفت , گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا که آقا مى روند , بروم ببینم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و دید آقا خودش روى یک کرسى نشسته و بنى هاشم روى کرسیهاى چنین و چنان . بعد محملهائى آوردند , چه حریرها , چه دیباجها , چه چیزها در آنجا بود . بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار این محملها کردند . اینها را مى گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز مى زنند و مى گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالى داشتند . حاجى نورى مى گوید : این حرفها یعنى چه ؟ این تاریخ است که مى گوید : امام حسین در حالى که بیرون مىآمد این آیه را مى خواند : فخرج منها خائفا یترقب ( 1 ) یعنى در این بیرون آمدن خودش را به موسى بن عم ران که از فرعون فرار مى کرد تشبیه کرده است : قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل ( 2 ) یک قافله بسیار بسیار ساده اى حرکت کرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به این است که یک کرسى مثلا زرین برایش گذاشته باشند ؟ ! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هائى از دیباج و حریر شده باشند ؟ ! اسبها و شترهایشان چطور باشد , نوکرهایشان چطور باشد ؟ ! نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکى از معروفترین قضایا شده است و حتى یک تاریخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه لیلا مادر حضرت على اکبر است . البته ایشان مادرى به نام لیلا داشته اند , ولى حتى یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است . اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و على اکبر داریم , روضه آمدن لیلا به بالین على اکبر . حتى من در قم , در مجلسى که به نام آیه الله بروجردى تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند , همین روضه را شنیدم که على اکبر به میدان رفت , حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است , برو در فلان خیمه خلوت موهایت را پریشان کن , در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا لیلائى در کربلا نبوده که چنین کند . ثانیا اصلا این منطق , منطق حسین نیست . منطق حسین در روز عاشورا , منطق جانبازى است . تمام مورخین نوشته اند که هر کس اجازه مى خواست , حضرت به هر نحوى که مى شد عذرى برایش ذکر کند , ذکر مى کرد , بجز براى على اکبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له ( 1 ) . یعنى تا اجازه خواست , گفت برو . حال چه شعرها که سروده نشده ! از جمله این شعر که مى گوید : خیز اى بابا از این صحرا رویم { نک بسوى خیمه لیلا رویم نمونه دیگرى در همین مورد را که خیلى عجیب است من در همین تهران , در منزل یکى از علماى بزرگ این شهر , در چند سال پیش , از یکى از اهل منبر که روضه لیلا را مى خواند شنیدم و من در آنجا چیزى شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد , نذر کرد که اگر خدا على اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنى نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد ! این را گفت و یکمرتبه زد زیر آواز : نذر على لئن عادوا و ان رجعوا { لازرعن طریق التفت ریحانا من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم . این شعر عربى بیشتر براى من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم , دیدم این تفتى که در این شعر آمده کربلا نیست , بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلى و مجنون معروف است که لیلى در آن سرزمین سکونت مى کرده و این شعر مال مجنون عامرى است براى لیلى , و این آدم این شعر را براى لیلا مادر على اکبر و کربلا مى خوانده . تصور کنید اگر یک مسیحى یا یک یهودى یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود , آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتى دارد ؟ آنها که نمى فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است , بلکه مى گویند العیاذ بالله زنهاى اینها چقدر بى شعور بوده اند که نذر مى کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . این حرفها یعنى چه ؟ ! از این بالاتر , ( حاجى نورى ) مى گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که مى دانید مجال نماز خواندن هم نبود , اما نماز خوف ( 1 ) خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند , و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند , این دو نفر در اثر تیرهاى پیاپى که مىآمد از پا در آمدند .


مجالى براى نماز خواندن به اینها نمى دادند , ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بیندازید , من مى خواهم عروسى قاسم با یکى از دخترهایم را در اینجا , لااقل شبیه آن هم که شده ببینم , من آرزو دارم , آرزو را که نمى شود به گور برد ! شما را بخدا ببینید حرفهائى را که گاهى وقتها از یک افراد در سطح خیلى پایین مى شنویم که مثلا مى گویند من آرزو دارم عروسى پسرم را ببینم , آرزو دارم عروسى دخترم را ببینم , به فردى چون حسین بن على نسبت مى دهند , آن هم در گرما گرم زدو خورد که مجال نماز خواندن نیست ! و مى گویند حضرت فرمود من در همین جا مى خواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسى هم که شده است در اینجا راه بیندازم . یکى از چیزهایى که از تعزیه خوانیهاى قدیم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو کدخدا , یعنى نو داماد بود , در صورتى که این در هیچ کتابى از کتابهاى تاریخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گوید ملا حسین کاشفى اولین کسى است که این مطلب را در کتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضیه صددرصد دروغ است .


بقول آن شاعر که گفت : بس که ببستند بر او برگ و ساز { گر تو ببینى نشناسیش باز اگر سیدالشهداء علیه السلام بیاید و اینها را مشاهده کند ( البته او در عالم معنا که مى بیند , اگر در عالم ظاهر هم بیاید ) , مى بیند ما براى او اصحاب و یارانى ذکر کرده ایم که اصلا چنین اصحاب و یارانى نداشته است .


مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگى است , ولى از این موضوعات اطلاع نداشته , نوشته شده است که یکى از اصحابى که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید , هاشم مرقال بود , در حالى که یک نیزه هجده ذرعى هم دستش بود . آخر یک کسى هم گفته بود سنان بن انس که بنا بقول بعضى سر امام حسین را برید , نیزه اى داشت که شصت فرع بود . گفتند نیزه شصت ذرعى که نمى شود ! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب هم نوشته که هاشم بن عتبه مرقال با نیزه هجده ذرعى پیدا شد در حالى که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود . ما براى امام حسین یارانى ذکر مى کنیم که چنین یارانى نداشته است . و یا زعفرجنى جزو یاران امام حسین است . اما دشمنانى ذکر مى کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود . باید س…ال کرد اینها از کجا پیدا شدند ؟ اینها همه در کوفه بودند , مگر چنین چیزى مى شود ؟ ! و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبى که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند , و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود , کشتن سیصدهزار نفر , هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت مى خواهد . بعد که دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمىآید , گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است ! همین طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود , شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت مى خواهد . پس حرف این مرد بزرگ , حاجى نورى را باور کنیم که مى گوید : اگر کسى بخواهد امروز بگرید , اگر کسى بخواهد امروز ذکر مصیبت کند , باید بر مصائب جدیده اباعبدالله بگرید , بر این دروغهائى که به اباعبدالله علیه السلام نسبت داده مى شود , گریه کند .


نمونه دیگر , اربعین است . اربعین که مى رسد , همه , این روضه را مى خوانند و مردم هم خیال مى کنند این طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین هم با جابر ملاقات کرد . در صورتى که بجز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنى سید بن طاووس در کتابهاى دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تایید نکرده است , در هیچ کتاب دیگرى چنین چیزى نیست و هیچ دلیل عقلى هم این را تایید نمى کند , ولى مگر مى شود این قضایائى را که هر سال گفته مى شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولین زائر امام حسین علیه السلام بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت قبر امام حسین علیه السلام هیچ چیز دیگرى ندارد . موضوع تجدید عزاى اهل بیت نیست , موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست , اصلا راه شام از کربلا نیست , راه شام به مدینه , از همان شام جدا مى شود .


آن چیزى که بیشتر دل انسان را به درد مىآورد اینست که اتفاقا در میان وقایع تاریخى کمتر واقعه اى است که از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه کربلا غنى باشد . من در سابق خیال مى کردم که اساسا علت اینکه این همه دروغ در این مورد پیدا شده , این است که وقایع راستین را کسى نمى داند که چه بوده است , بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه اى در تاریخهاى دور دست مثل سیزده , چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد . مورخین معتبر اسلامى از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهاى معتبر نقل کردند و این نقلها با یکدیگر انطباق دارد و به یکدیگر نزدیک هستند , و یک قضایائى در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند . یکى از چیزهائى که سبب شده متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده . در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت . همان طور که در این عصر , در جنگها مخصوصا اعلامیه هاى رسمى بهترین چیزى است که متن تاریخ را نشان بدهد , در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است . لذا خطبه زیاد است , چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن که اهل بیت در کوفه , در شام , در جاهاى دیگر خطبه هایى ایراد کردند . و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که مى خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود , و این خودش یک انگیزه اى بوده که قضایا نقل شود .


در قضیه کربلا س…ال و جواب زیاد شده است و همینها در متن تاریخ ثبت است که ماهیت قضیه را به ما نشان مى دهد .


در کربلا رجز زیاد خوانده شده است , مخصوصا شخص اباعبدالله زیاد رجز خوانده است و همین رجزها مى تواند ماهیت قضیه را نشان بدهد .


در قضیه کربلا چه قبل و چه بعد از آن , نامه هاى زیادى مبادله شده است , نامه هائ ى که میان امام و اهل کوفه مبادله شده است , نامه هائى که میان امام و اهل بصره مبادله شده است , نامه هائى که خود امام قبلا براى معاویه نوشته است ( از اینجا معلوم مى شود که امام خودش را براى قیامى بعد از معاویه آماده مى کرده است ) , نامه هائى که خود دشمنان براى یکدیگر نوشته اند , یزید براى ابن زیاد , ابن زیاد براى یزید , ابن زیاد براى عمر سعد , عمر سعد براى ابن زیاد , که متن همه اینها در تاریخ اسلام مضبوط است . لذا قضایاى کربلا , قضایاى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آمیز است . ولى ما چهره این حادثه تابناک تاریخى را تا این مقدار مشوه و بزرگترین خیانتها را به امام حسین علیه السلام کرده ایم که اگر امام حسین علیه السلام در عالم ظاهر بیاید و ببیند , خواهد گفت که شما بکلى قیافه حادثه را تغییر داده اید . آن امام حسینى که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که من نیستم , آن قاسم بن الحسنى که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که برادرزاده من نیست آن على اکبرى که شما در مخیله خودتان درست کرده اید که جوان با معرفت من نیست , آن یارانى که شما درست کرده اید که آنها نیستند . ما قاسمى درست کرده ایم که آرزویش فقط دامادى بوده , آرزوى عمویش هم دامادى او بوده ! این را شما با قاسمى که در تاریخ بوده است مقایسه کنید . تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحابش را در خیمه عند قرب الماء ( 1 ) یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد که نمى خواهم آن را به تفصیل نقل کنم . در این خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گوید شما آزاد هستید . امام نمى خواسته کسى رو دربایستى داشته باشد و خودش را مجبور ببیند , حتى کسى خیال کند که به حکم بیعت لازم است بماند . لذا مى گوید همه شما را آزاد کردم , همه یارانم , خاندانم , برادرانم , فرزندانم , برادرزاده هایم . اینها جز به شخص من به کس دیگرى کار ندارند , شب تاریک است و از این تاریکى شب استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کارى ندارند . در اول هم از اینها تجلیل مى کند و مى گوید منتهاى رضایت را از شما دارم , اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم , اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم .


اما همه آنها بطور دسته جمعى مى گویند آقا چنین چیزى مگر ممکن است , جواب پیغمبر را چه بدهیم , وفا کجا رفت , انسانیت کجا رفت , محبت کجا رفت , عاطفه کجا رفت ؟ و آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند که واقعا دل سنگ را کباب مى کند , یعنى انسان را به هیجان مىآورد . یکى مى گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى شخصى مثل تو کند , اى کاش هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى کردم . آن یکى مى گوید هزار بار , دیگرى مى گوید اى کاش امکان داشت جانم را فداى تو کنم , بعد بدنم را آتش بزنند , خاکسترش کنند , آنگاه خاکسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده کنند و باز . . . اول کسى که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همینکه این سخنان را گفتند , امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایائى را گفت . به آنها خبر کشته شدن را داد که همه آنها درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند . همین جوانى که این قدر به او ظلم مى کنیم و آرزوى او را دامادى مى دانیم , س…الى کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوى من چیست ؟ وقتى که جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى کنند , یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت نمى کند , پشت سر مردان مى نشیند .


مثل اینکه این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى کشید که دیگران چه مى گویند . وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى شوید , این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه ؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مى شوند و من هنوز صغیرم . لذا رو کرد به آقا و عرض کرد : و انا فى من یقتل ؟ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم یا نیستم ؟ حالا ببینید آرزو چیست ؟ امام فرمود اول من از تو یک س…ال مى کنم , جواب مرا بده , بعد من جواب تو را مى دهم . من اینطور فکر مى کنم که آقا این س…ال را مخصوصا کرد , مى خواست این س…ال و جواب پیش بیاید تا مردم آینده فکر نکنند که این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد , و نگویند این جوان در آرزوى دامادى بود , دیگر برایش حجله درست نکنند , جنایت نکنند . لذا آقا فرمود که اول من س…ال مى کنم : کیف الموت عندک پسرکم , فرزند برادرم , اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائ قه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل , از عسل شیرینتر است . اگر از ذائقه مى پرسى , که مرگ از عسل در ذائقه من شیرینتر است . یعنى براى من آرزوئى شیرینتر از این آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تکان دهنده است ! اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم . چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . این است که این مقدار ارزش مى دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه اى ( 1 ) بنامشان بسازیم کارى نکرده ایم . و گرنه آرزوى دامادى داشتن که وقت صرف کردن نمى خواهد , پول صرف کردن نمى خواهد , حسینیه ساختن نمى خواهد , سخنرانى نمى خواهد . ولى اینها جوهره انسانیت هستند , مصداق انى جاعل فى الارض خلیفه ( 2 ) هستند , اینها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن این جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم کشته مى شوى , بعد ان تبلو ببلاء عظیم اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است و گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مى کنى . لذا روز عاشورا پس از آنکه با اصرار زیاد اجازه رفتن به میدان را گرفت , از آنجا که بچه است , زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد , کلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد , اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد , نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود کانه فلقه القمر ( 1 ) همین قدر نوشته اند بقدرى این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است .


بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت { برگ گل سرخ را باد کجا مى برد راوى گفت دیدم بند یکى از کفشهایش باز است و یادم نمى رود که پاى چپش هم بود . از اینجا معلوم مى شود چکمه پایش نبوده است . نوشته اند که امام کنار خیمه ایستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است , که یک مرتبه فریادى شنید . نوشته اند امام به سرعت یک باز شکارى روى اسب پرید و حمله کرد . آن فریاد , فریاد یا عماه قاسم بن الحسن بود .


آقا وقتى به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند . امام حمله کرد آنها فرار کردند و یکى از دشمنان که از اسب پائین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند , خودش در زیر پاى اسب رفقاى خود پایمال شد . آن کسى را که مى گویند در روز عاشورا در حالى که زنده بود زیر سم اسبها پایمال شد , یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال حضرت وقتى به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمى فهمید قضیه از چه قرار است . وقتى که این گرد و غبارها نشست , یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . این جمله را از آقا شنیدند که فرمود : یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک صوته ( 1 ) برادرزاده ! خیلى بر عموى تو سخت است که تو او را بخوانى , نتواند تو را اجابت کند , یا اجابت بکند , اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد . در همین حال بود که یک وقت فریادى از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد .


خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما . ما را به حقایق اسلام آشنا کن .


این جهلها و این نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان .


توفیق عمل و خلوص نیت به همه ما عنایت بفرما .


حاجات مشروعه ما را بر آور . اموات همه ما را ببخش و بیامرز .


لا حول و لاقوه الا باالله العلى العظیم .


وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .



--------------------------------------------------------------------------------
1- پس چون ( بنى اسرائیل ) پیمان شکستند آنان را لعنت کردیم و دلهایشان را سخت گرداندیم ( که موعظه در آنها ثر نکرد ) , کلمات خدا را از جاى خود تغییر مى دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد ( در تورات ) نصیب بزرگى را از دست دادند . سوره مائده 13 .


1- آیه به طور کامل این است : فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین یعنى موسى از مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدین بیرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر این قوم ستمکار نجات ده . سوره قصص 21 .


2- آیه بطور کامل این است : و لما توجه تلقاء مداین قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل و چون از مصر بیرون شد و سر به بیابان رو بجانب شهر مدائن آورد با خود گفت امید است که خدا مرا به راه راست هدایت فرماید . سوره قصص 22 .


1- اللهوف صفحه 47 . 1- نماز خوف همان نماز فریضه است که بصورت قصر خوانده مى شود .


1- بحار الانوار جلد 44 صفحه 392 , اعلام الورى صفحه 234 , از ارشاد شیخ مفید صفحه 231 , مقتل الحسین مقرم صفحه 257 . معلوم مى شود که خیمه اى بوده است که اختصاص به مشکهاى آب داشته و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مى کرده اند .


1- منظور , حسینیه ارشاد است .


2- سوره بقره آیه 30 .


1- مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 106 , و نظیر این عبارت در اعلام الورى صفحه 242 و اللهوف صفحه 48 و بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 و ارشاد شیخ مفید صفحه 239 و مقتل الحسین مقرم صفحه 331 و تاریخ طبرى صفحه 256 ذکر شده است .


1- مناقب این شهر آشوب جلد 4 صفحه 107 , اللهوف صفحه 38 بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 , ارشاد شیخ مفید صفحه 239 , اعلام الورى صفحه 243 , مقتل الحسین مقرم صفحه 332 , تاریخ طبرى جلد 6 صفحه 257 .


منبع: رجانیوز - کتاب حماسه حسینی

   + ammar saheb ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
comment نظرات ()