امام حسين عليه السلام

بهره‏گیرى ادبیات فارسى از نهج البلاغه

و صلّى اللَّه على سیّدنا محمّد و اله الطّیّبین الطّاهرین. اللّهمّ انّا نشکوا الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولیّنا و کثره عدوّنا و قلّة عددنا و شدّة الفتن بنا و تظاهر الزّمان علینا فصلّ على محمّد و آله و اعنّا على ذلک بفتح منک تعجّله و بضرّ تکشفه و نصر تعزّه و سلطان حقّ تظهره و رحمة منک تجلّلناها و عافیة منک تلبسناها برحمتک یا ارحم الرّاحمین. موضوع گفتار ما، همان طور که به استحضار رسیده است، بهره‏گیرى ادبیات فارسى از نهج البلاغه و یا از کلمات امیر المؤمنین (ع) است، اما قبل از شروع بحث، باید چند نکته فنى را متذکر شوم. اول این که منظور ما از ادبیات در این بحث، مفهوم عام آن نیست، بلکه دو شاخه خاص ادب یعنى نظم و نثر است. اما خود گفتار ادبى چه نوع گفتارى است همه ما این مطلب را مى‏دانیم که وقتى کسى بخواهد معنائى را که در ذهن دارد، به ذهن دیگرى منتقل کند، مسلما توجهى به آرایش‏هاى معنوى و یا لفظى ندارد، بلکه سعى مى‏کند گفتارش را هر چه بهتر در قالب الفاظ رسا و متداول روز بریزد و با جمله بندى‏هاى درست آن را بیان دارد و ما در اصطلاح، این نوع ادبیات را ادبیات عادى یا معمولى مى‏گوییم. نوشته‏هاى ما، نوشته‏هاى مکاتباتى یا گزارش‏هاى روزانه‏اى که عموما به استحضار مردم مى‏رسد، مثل آنچه در روزنامه‏ها و مجلات‏خوانده مى‏شود، از این دست مى‏باشد. بگذریم از این که در این ده بیست سال اخیر نثر بعضى از مطبوعات متأسفانه به صورتى در آمده است که استفاده از آن حتى براى کسانى که ممکن است سالها هم در ادبیات کار کرده باشند مشکل است آن یک بحث دیگریست، ولى به هر حال سعى و امید بر این است که در چنین نوشته‏هائى، نویسندگان، روان، ساده و همه کس فهم بنویسند. اما اگر بیان مطلب از این مرحله تجاوز کند، یعنى گوینده یا نویسنده بخواهد که تنها خود مطلب را بیان نکند بلکه گفتار خود را بیاراید و خواه از جنبه معنى و خواه از جنبه لفظ، سخن خود را با زیور صنایع آرایش دهد، چنین گفته یا نوشته‏اى را نوشته ادبى مى‏گویند و مجموع این نوع آثار هست که ادبیات منظوم و یا منثور را تشکیل مى‏دهد. حال گوینده در این کار چه غرضى دارد و چرا سخن خودش را ساده نمى‏گوید و آن را به آرایش‏هاى لفظى و معنوى زیور مى‏دهد، این بحثى است که باید در کلاس مخصوص ادبیات مطرح بشود و اینجا مجالى براى آن نمى‏بینیم. در طول چهارده قرن ادبیات عرب پس از اسلام و پس از نزول قرآن کریم، یعنى ادبیاتى که با قرآن و با گفتار پیغمبر بارور شده و با کوشش نویسندگان و شعرا گسترش پیدا کرده و تکامل یافته است، و همچنین در طول دوازده قرن ادبیات منظوم و منثور فارسى، خیل عظیمى از شاعران و نویسندگان پیدا شده‏اند و خواسته‏اند که گفتار خود را در قالب الفاظ منتخب و برگزیده بریزند و الفاظ را چنان بیارایند که تجلى دهنده معانى ناب و تازه باشد. صرف نظر از ادبیات عرب که بحث ما در حال حاضر مربوط به آن نیست، تا آنجا که تتبع ناقص ما مجال داده است، در حدود هزار و پنجاه دیوان چاپ شده در زبان فارسى داریم، و اگر در نظر بگیریم که نسبت کتاب‏هاى چاپ شده به کتاب‏هاى چاپ نشده از یک سوم هم کمتر است، خواهیم دید که چه جمعیت عظیمى در طول این دوازده قرن پیدا شده‏اند و خواسته‏اند شعر بگویند. نویسنده‏ها هم با این که به این تعداد نمى‏رسند، اما به هر حال آنها هم گروه نسبتا معتنابهى هستند. حال اگر از همه فارسى زبان‏ها و همه آنهائى که درس خوانده‏اند، سؤال بکنند که مثلا نام چند شاعر برجسته را در ادبیات فارسى بگوئید، شاید عدد شاعرانى که گفته مى‏شود از انگشت‏هاى دست تجاوز نکند. حتى اگر از مختصصان ادب هم بپرسید بیش از ده نفر شاعر بزرگ را نام نخواهند برد، شاعرانى که عظمت‏آنها مورد اعتراف همه باشد و مقامى یافته باشند که آنها را جاودانه ادب ساخته باشد، و براى مردم خود، نمونه اعلى باشند. ممکن است کسى بپرسد که چرا چنین است، چگونه است که شاعران دیگر به این پایه نرسیده‏اند جواب، فرصتى کافى لازم دارد و متاسفانه باز مجال لازم را نداریم. مختصرا بگوییم که این بزرگان خصوصیاتى چشمگیر داشته‏اند و این را همه ما اعتراف داریم. یعنى وقتى از همه ما بپرسند که بزرگترین شاعر زبان فارسى کیست، یا حد اقل از نظر شما شاعر بزرگ فارسى در گذشته کیست، مثلا مى‏گوئیم: سعدى یا حافظ یا مثلا ناصر خسرو. و اگر از ما بپرسند که به چه دلیل، خوب نمونه‏هائى از چرایش را مى‏گوئیم که بلى به این دلیل یا آن دلیل، اینها توانسته‏اند به هدفى که مورد نظرشان بوده است برسند و دیگران نتوانسته‏اند و از همین جا است که این ده نفر در طبقه بالاى آن خیل عظیم گویندگان یا نویسندگان فارسى قرار مى‏گیرند. حالا نکته دیگرى را در نظر بگیریم، و آن این که این چند نفرى که براى شاعران و نویسندگان گذشته و حال نمونه اعلا هستند همه در کار خود مى‏کوشیده‏اند که زیورهاى گفتارشان را از گنجینه بگیرند و از سرچشمه سرشارى استفاده کنند و چه بسیار به این استفاده تفاخر مى‏کردند، تظاهر مى‏کردند و تصریح مى‏کردند. بهره‏گیرى از همین گنجینه و سرچشمه بود که آن یک نمونه را در اوج اعلا قرار مى‏داد و این همان درجه‏اى است که در اصطلاح ادبا به آن اعجاز مى‏گویند، یعنى ریختن معانى در قالب الفاظى که دیگران آن را درک بکنند، و اگر بخواهند نظیر آن معنى و لفظ را بگویند بر گفتن و سرودن شعرى به آن زیبائى و بلاغت قادر نباشند. این حد اعجاز است. در عالم اسلام، ما دو منبع را سراغ داریم که ادیبان عرب و فارسى زبان به این دو منبع توجه داشته‏اند، یعنى مى‏کوشیده‏اند تا گوهرهائى از این دو گنجینه بردارند و آن را زیور گفتار خودشان بکنند. یکى قرآن کریم است که سخن خدا است و دیگرى گفتار بنده خدا امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع)، و سومى ندارد. اما اختلاف سخن در این منابع و استفاده کنندگان از زمین تا آسمان است، و حتى آن ده نفر هم اگر نسبت به گذشتگان خود، اظهار فروتنى کرده باشند، افتخار نمى‏کنند. مثلا سعدى مى‏گوید: چه خوش گفت فردوسى پاکزاد، که رحمت به آن تربت پاک باد میازار مورى که دانه کش است‏ که جان دارد و جان شیرین خوش است. شعر فردوسى را تضمین مى‏کند ولى وقتى مى‏خواهد از او نام ببرد نمى‏گوید فردوسى سخنى گفته که من نمى‏توانم مثل او بگویم. او را بعنوان شاعر پیشکسوتى مى‏ستاید، اما خود را از او کمتر نمى‏داند. لیکن شاعران و گویندگان نسبت به گفتار على (ع) این طور نیستند. همه ادباى عرب و عجم افتخار مى‏کنند و به این افتخار هم تظاهر مى‏کنند، یعنى محرمانه و پوشیده یا بطور تضمین نمى‏گویند، به صراحت مى‏گویند که ما از این منبع فیاض بهره فراوان گرفته‏ایم. «عبد الحمید کاتب» نویسنده‏اى است که در آغاز قرن دوم هجرى زندگى مى‏کرده است. او را پدر فنّ کتابت به شمار آورده‏اند. کاتب مروان بن محمد بود. او ایرانى الاصل بود و پدر زن «صالح بن نصر» که او هم ایرانى و کاتب حجاج بن یوسف بود. در باره‏اش گفته‏اند که این مرد، یعنى عبد الحمید، مى‏گفت: هفتاد خطبه از خطبه‏هاى این اصلع را من فرا گرفتم تا قلمم به نویسندگى جارى شد. باید توجه داشته باشیم که این سخن در دوران حکومت اموى گفته شده است، یعنى دوره‏اى که هم دولت و هم وابسته‏هاى به دولت مى‏کوشیدند تا فضایل آل محمد (ص) را محو کنند. ولى از آنجا که خورشید را نمى‏شود به گل اندود، عبد الحمید کاتب، نویسنده مروان بن محمد (دشمن سرسخت خاندان على (ع)) مجبور است بگوید که من گفتار خودم را تحت تأثیر خطبه‏هاى على (ع) نوشتم. همچنین «ابن نباته» کاتب آل حمدان مى‏گوید: فصلى از سخنان على بن ابی طالب را از بر کردم تا توانستم فن نویسندگى را یاد بگیرم. این دو نفر که یک نفرشان سه قرن، و یک نفرشان اندکى کمتر از یک قرن پیش از زمان شریف رضى بودند و پیش از زمانى مى‏زیستند که شریف رضى کلمات على (ع) را در بین الدفتین کتابى به نام نهج البلاغه تدوین کرد. این گوهرها پراکنده بودند و دست به دست مى‏گشت، و اهل سخن و ادیبان مى‏کوشیدند که هر چه بیشتر، از این زیورها براى گفتار خود پیدا کنند. سال گذشته در فرصتى کوتاه نمونه‏هائى از گفته‏هاى على علیه السلام را در شعر و نثر فارسى از قدیم‏ترین ایام تا قرن هفتم فراهم کردم که در یادنامه کنگره نهج البلاغه چاپ شده است. اگر کسانى علاقمند باشند، مى‏توانند آن را بخوانند و اکنون دیگر به آن قسمت نمى‏پردازم. ولى عمدا گفتار خودم را تا قرن هفتم رساندم، زیرا مى‏دانیم که از قرن هفتم به بعد دوره از هم گسیختگى حکومت ایران به وسیله حمله مغول است و بعدش هم دوره تیمورى است که آغاز گسترش مذهب شیعه است. از آن وقت یعنى دوره تیمورى تا عصر ما پیداست که ادبیات فارسى بایستى تحت تأثیر گفتار کسى قرار بگیرد که ملت ایران وابسته به او است. اما گذشته از دو قرن اولیه در آن پنج قرن (از سوم تا هفتم) تمام نویسندگان و گویندگان ایرانى کسانى بودند که جز یکى دو نفرشان، گرایشى به مذهب تشیع نداشتند و با این وصف، این چنین چشمگیر از کلام مولا امیر المؤمنین تأثیر پذیرفته‏اند. حالا به عنوان تیمن و تبرک نمونه‏اى از گفتار امام (ع) و نمونه‏اى از بهره‏گیرى ادبیات فارسى از سخنان آن حضرت را به عرض برادران و خواهران برسانم. در اینجا تنها به ذکر یکى دو مورد مى‏پردازم و تفصیل را به فرصت کافى مى‏گذارم. البته باید بگویم که ترجمه من از این خطبه، چون ریختن دریا در کوزه است و این کار در حد من و خیلى بالاتر از من نیست. چرا که کسى نمى‏تواند معانى نهج البلاغه را با حفظ همه آن زیباییها در قالب زبان فارسى بریزد با این که زبان فارسى با زبان عربى طبعا توأم است و بنا بر این اگر این کار در زبان فارسى ممکن نباشد در زبانهاى دیگر وضعش روشن است و کوشش‏هائى که براى ترجمه نهج البلاغه به زبان‏هاى فرانسه یا انگلیسى به کار مى‏رود در حد کوشش ریختن معنا در قالب لفظ است، اما این که آن زیباییها را بتوانند با زبان و عبارات انگلیسى یا فرانسوى بیان کنند، اگر محال نباشد، کارى است نزدیک به محال. اما خطبه امام (ع): ثمّ انشأ سبحانه فتق الاجواء، و شقّ الارجاء، و سکائک الهواء، فاجرى فیها ماء متلاطما تیّاره، متراکما زخّاره، حمله على متن الرّیح العاصفة و الزّعزع القاصفة، فامرها بردّه و سلّطها على شدّه و قرنها على حدّه الهواء من تحتها فتیق و الماء من فوقها دفیق. ثمّ انشأ سبحانه ریحا اعتقم مهبّها... فسوّى منه سبع سموات جعل‏سفلاهنّ موجا مکفوفا و علیاهنّ سقفا محفوظا و سمکا مرفوعا بغیر عمد یدعمها. فضاهاى شکافته و کرانه‏هاى کافته و هواهاى درهم تافته را آفرید، و در آنها آبى روان ساخت که مدّ آن بر یکدیگر کوبنده بود و کوهه‏هاى آن بر هم زننده. آن آب را بر بادى سخت و وزنده و هر پایدار را در هم شکننده روان ساخت و بفرمود تا آن را از فرود آمدن باز دارد و سوى فرودین گراییدن نگذارد، چنانکه باد به آب پیوسته باشد و هر یک از دیگرى ناگسسته، و هوا در زیر آن شکافنده و آب زیر آن ریزنده و توفنده. و پس بادى وزان اما نازا بیافرید... سپس از این جمله هفت آسمان ساخت، فرودین آسمان، موجى باز ایستاده و ناریزان، و فرازین آسمان، سقفى بالا رفته و آویزان. اکنون ببینید استاد طوس این معنا را چگونه در قالب شعر فارسى ریخته است: که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید بدان تا توانائى آمد پدید وزو مایه گوهر آمد چهار برآورده بى‏رنج و بى‏روزگار یکى آتشى بر شده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک‏ نخستین که آتش ز جنبش دمید ز گرمیش پس خشکى آمد پدید وزان پس از آرام سردى نمود ز سردى همان باز ترّى فزود چو این چار گوهر بجاى آمدند ز بهر سپنجى سراى آمدند گوهرها یک اندر دگر ساخته زهر گونه گردى برافراخته‏ پدید آمد این گنبد تیز رو شگفتى نماینده نو به نو فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد ز نام و نشان و گمان برتر است‏ نگارنده بر شده گوهر است‏ به بینندگان آفریننده را نبینى مرنجان دو بیننده را نیابد بدو نیز اندیشه راه‏ که او برتر از نام و از جایگاه‏ خرد را و جان را همى سنجد او در اندیشه سخته کى گنجد او بدین آلت و راى و جان و زبان‏ ستود آفریننده را چون توان اشعار فوق، درست ترجمه همان قطعه از سخنان على (ع) است، با این تفاوت که چون در قالب شعر فارسى ریخته شده است طبعا مقدارى از زیباییهایش از دست رفته است. از گوینده طوس که بگذریم به دیگر نویسندگان و شاعران مى‏رسیم. سراسر دیوان ناصر خسرو قبادیانى تا آن جایى که من استقصاء کرده‏ام، بیش از شصت مورد، عینا گفتار امیر المؤمنین على علیه السلام را در قالب نظم آورده است. گویندگان عرفانى نظیر سنایى، غزنوى، عطار نیشابورى، مولانا جلال الدین بلخى نیز چنین‏اند. نمى‏گویم هیچ صفحه، اما شاید هیچ دو صفحه‏اى از «حدیقه» ضیائى را نبینید که یک یا دو فقره از مضامین خطبه‏ها یا سخنان کوتاه امیر المؤمنین (ع) را نداشته باشد. حتى نثر نویسان هم همین نوع اقتباس‏ها را کرده‏اند و کلام خود را آرایش داده‏اند. از «کلیله» نصر اللَّه منشى بگیرید تا «مرزبان نامه» سعد الدین وراوینى، تا «بختیار نامه»، و «نامه تنسر» که اگر بخواهیم از هر یک این‏ها نمونه‏اى براى شما بیاورم، شاید ساعت‏ها وقت بگیرد. اجازه بدهید براى حسن ختام عبارتى از نامه تنسر را ذکر کنم. اصل این نامه، همان طور که مى‏دانید، از ادبیات قبل از اسلام است، اما در قالب فارسى نوشته‏اند در این کتاب مى‏خوانیم: آن مرد قصه گوسفند و کنیزک و آتش و سوختگان و مداوات طبیعت و کشته شدن صیاد را حکایت کرد... آب در چشم آورد و گفت: راست است آنچه امیر المؤمنین على (ع) گوید: فانّ معصیة النّاصح الشفّیق العالم المجرّب تورث الحیرة و تعقب النّدامة. معنى آن است که: هر کس نصیحت مشفق داناى کار آزموده را فرو گذارد، جز حسرت و پشیمانى نبینند. بعد شعرى را مى‏آورد که مولا امیر المؤمنین (ع) خود در ضمن خطبه‏ها فرموده است. امرتکم امرى بمنعرج اللّوى فلم تستبینوا النّصح الّا ضحى الغد همان طور که عرض کردم، نمونه‏هایى که اینجا آورده شده، مربوط به دوره‏اى است که شیعه در کشور ایران، در اقلیت بوده است یعنى شعرا و نویسندگان فارسى زبان، در منطقه محدودى که ایران مرکزى، رى، طالقان، آوه و قزوین باشد، سکونت داشتند، حال آنکه اوج یا کمال ادبیات فارسى در منطقه شرقى، یعنى خراسان بزرگ، ما وراء النهر (افغانستان و خراسان امروز) بوده است و تحت تأثیر حکومت‏هاى آل سامان و بعد از آن غزنوى‏ها و سلجوقى‏ها، یعنى حکومت‏ متعصب‏ترین خاندان‏ها بر ضد تشیع قرار داشته است. ملاحظه مى‏کنید که نویسندگانى که هر کدام بنحوى از انحاء در آن روز مجبور بودند خودشان را به این دستگاه‏هاى قدرت نزدیک کنند، آنجا که مى‏خواستند کلام خود را به زیور لفظ و جمال معنا، متجلّى کنند، مجبور بودند از سخنان على (ع) بهره بگیرند. قبلا گفتیم که اگر بخواهیم تمام نمونه‏هاى این چنینى که ادبیات فارسى، چه نظم و چه نثر، در این دوره دوازده سده را جمع آورى بکنیم، خودش دو سه مجلد را فراهم خواهد آورد، و انشّا اللَّه امیدواریم که بنیاد نهج البلاغه همت کند و یکى دو نفر از ادبایى را که همت و علاقه‏اى کافى داشته باشند بر این کار بگمارد و آنها تحقیق کنند و متون فارسى و البته متون درجه اول را بررسى کنند و یک چنین مجموعه‏اى را فراهم بیاورند و مسلما این کار باقیات الصالحاتى مى‏شود که انشاء اللَّه این بنیاد به شیعیان مولا امیر المؤمنین (ع) و به دوستداران ادب فارسى تقدیم خواهد کرد. و السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته

   + ammar saheb ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢
comment نظرات ()