امام حسين عليه السلام

آزادى دینى در نهج‏البلاغه

آزادى چیست؟ آزادى در مکاتب مختلف بنا بر نوع انسان‏شناسى و جهان بینى آن مکتب تعاریف گوناگونى دارد. مکاتب مختلف گاه آزادى را مطلق فرض کرده‏اند و گاه انسان را فاقد هرگونه آزادى معرفى مى کنند. بدون تردید اسلام به منزله یک مکتب حیات‏بخش، که ضامن سعادت دنیا و آخرت پیروان خویش است، نمى تواند درباب «آزادى» و حدود آن سخنى نگفته باشد. براى یافتن جایگاه آزادى در این نظام فکرى و سیاسى، باید مفاهیمى وابسته به این مفهوم را مورد توجه قرار دهیم؛ چرا که غفلت از این کلى نگرى و شمول‏نگرى موجب درک نادرست این مقوله مهم و حیاتى خواهد شد. بهترین روش جوابگویى به سؤالهایى که در مورد آزادى مى شود مراجعه به منابع مهم اسلامى بخصوص کتاب نورانى نهج‏البلاغه مى باشد. اثبات آزادى انسان در ابتداى مبحث، به بررسى نوع آفرینش انسان از دیدگاه حضرت على علیه‏السلام مى پردازیم و مى خواهیم به این سؤال پاسخ دهیم که خداوند مبناى آفرینش انسان را چه قرار داده است؟ آیا او را موجودى آزاد آفریده یا موجودى مجبور؟ اگر آزاد است، این آزادى محدود است یا غیر محدود؟ حضرت در خطبه اول نهج البلاغه اینگونه بیان مى کنند: ثم أسکن سبحانه ادم دارا أرغدَ فیها عیشتهُ، و امن فیها معلّقهُ...؛ «خداوند متعال آدم را در مکانى که وسایل عیش و آزادیش فراهم بود، جاى داد و جایگاه او را ایمن گردانید...»1 در این خطبه، حضرت داستان آفرینش انسان را بیان مى کند. انسان در داخل بهشت آزاد آفریده شد و خداوند به او فرمود که در این بهشت آزاد هستى، تمام وسایل راحتى و آزادى براى زندگى تو فراهم است؛ سپس خداوند مى فرماید: اى آدم و حوا! شما آزادید تا از تمام نعمتهایى که در بهشت برایتان نهاده‏ام استفاده کنید؛ ولى هرگز به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد. پس خداوند عل‏یرغم تمام آزادیهایى که در اختیار انسان قرار داده بود، محدوده‏اى براى او قرار داد که از آن محدوده جلوتر نمى توانستند بروند؛ و آن بدین معنى است که انسان در بهشت آزاد مطلق آفریده نشد، و خداوند حدودى براى او قرار داد که از آن تجاوز نکند. بنابراین مى توان اینطور نتیجه گرفت که وقتى آزادى انسان در بهشت محدود بوده، آزادى او در دنیا محدودتر خواهد بود. اصل آفرینش انسان مبناى آزادى است. آزادى نیز محدود به حدود و قیودى دارد که رعایت آن بر انسان واجب است. و سرپیچى از آن به ضرر وجود انسان خواهد بود. پس انسانى که اصل آفرینش او بر اساس آزادى است، بنابر دلایلى پس از هبوط به این کره خاکى نیز آزاد است؛ ولى نه آزادى مطلق بلکه آزادى محدود. انّ اللّه سبحانه أمر عباده تخییرا، و نهاهم تحذیرا، و کلّف یسیرا، و کم یکلّف عسیرا و أعطى على القلیل کثیرا و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها.... ؛ «خداوند سبحان بندگانش را امر کرده به اختیار، و نهى فرموده با بیم و ترس (از عذاب)، و تکلیف کرده به آسان و دستور نداده به کار دشوار، او کردار اندک را پاداش بسیار عطا فرموده و او را نافرمانى نکرده‏اند از جهت اینکه مغلوب شده باشد و فرمانش را نبرده‏اند از جهت اینکه مجبور کرده باشد...»2 امر و نهى بندگان نشانه اختیار و آزادى آنهاست؛ بدین معنى که به انسانها حق انتخاب داده شده است. همچنین حضرت بیان مى کنند که خداوند کارهاى آسان را براى آنها قرار داده تا خود با میل و رغبت به سوى آن بروند و نه با اجبار؛ زیرا اگر وظایف انسان از حدّ طاقت و قدرت او خارج بود، بسیارى از انسانها با میل و رغبت، فرامین الهى را انجام نمى دادند و فقط بر اساس قوانین، وظایف خود را انجام مى دادند. و بالاخره نکته دیگرى که از سخن حضرت استنباط مى شود و نشانه آزاد بودن فرد است، پاداش و جزاى اخروى است؛ این مطلب خود نشانگر آن است که انسان آزاد است که عمل نیکى را انجام دهد و در قبال آن پاداش بگیرد و یا اینکه از آن سرباز زند و مجازات شود. چون هیچگاه انسان را بخاطر کارى که مجبور بوده و آن را انجام داده پاداش نمى دهند و یا به سبب عدم انجام آن، او را مجازات نمى کنند؛ پاداش و جزا زمانى معنا مى یابد که انسان آزاد باشد از بین دو راه، راه صحیح را انتخاب کند تا مستحق پاداش شود و یا راه خطا را انتخاب کند تا مستحق جزا شود. حضرت در نامه‏اى به مالک اشتر مى فرمایند: أمره بتقوى الله... و أمره أن یکسر نفسه عند الشهوات... ؛ «امر مى نماید او را به پرهیزکارى و ترس از خدا... و او را امر مى فرماید که نفس خود را هنگام شهوات و خواهشها فرو نشاند»3 فاجتنب ما تفکر أمثاله، و بتذل نفسک فیما افترض الله علیک...؛ «دورى کن از کارى که نظایر آن را نپسندى، و نفس خود را به آنچه خدا به تو واجب گردانیده وادار به امید پاداش و ترس از کیفرش...»4 حدود آزادى بدیهى است که انسان در عین آزادى، براى ساختن اندامهاى روانى خویش و تبدیل محیط طبیعى به‏صورت مطلوب خود و فراهم کردن آینده مطلوبش، محدودیتهاى فراوانى دارد و آزادى او، یک آزادى نسبى است، یعنى آزادى انسان در داخل یک دایره، محدود است، و در داخل همین محدودیت، مى تواند آینده‏اى سعادت‏بخش یا سیاه و تاریک براى خود انتخاب کند.5 آزادیهاى انسان خواسته یا ناخواسته، از چند جهت محدود مى شود؛ و او در عین اینکه نمى تواند رابطه‏اش را کاملاً با این موارد قطع کند، لکن برایش این امکان وجود دارد که تا حدود زیادى به حکم نیروى عقل و علم از یک طرف و نیروى اراده و امام از سوى دیگر، تغییراتى در بعضى از این عوامل ایجاد کند و آنها را با خواسته‏هاى خویش منطبق سازد و خود، مالک سرنوشت خویش گردد.6 از جمله عواملى که آزادى فرد را محدود مى کند و انسان مى تواند تا حدّى خود را از قید آن برهاند، عوامل اجتماعى مى باشد. حضرت در یکى از خطبه‏هاى خود در مذمت مردم شهر بصره چنین مى فرماید: و المقیم بین اظهُرکُم مرتهنّ بذنبه و الشّاخص عنکم متدارک برحمة من ربّه؛ «هرکه در میان شما اقامت کرده، در گرو گناه خود بوده و کسى که از میان شما بیرون ر فته، رحمت پروردگارش را درک کرده»7 حضرت در این خطبه تأثیر عوامل اجتماعى بر روى افراد را بیان مى کند، ایشان مى فرماید: هرکس در بین اهل بصره زندگى کند، در معرض گناه خواهد بود؛ در واقع منظور حضرت از بیان این نکته این است که در آن محیط اجتماعى عواملى وجود دارد که آزادى انسان را در قبال انجام اعمال نیک محدود مى کند. انسان در چنین محیطى که شرایط براى انجام اعمال خداپسندانه فراهم نیست، تا حدودى محدود است. و در واقع در جامعه‏اى که افرادش به راحتى مرتکب گناه مى شوند، صحیح زندگى کردن سخت است، ولى غیر ممکن نیست، چرا که در این جوامع، محدوده آزادى انسان تنگتر مى شود ولى از بین نمى رود. چنین موردى حتّى براى خود حضرت پیش آمده‏است . ایشان در زمان خلافت سه خلیفه هرچند آزادى عمل چندانى نداشتند، و در رأس حکومت نبودند ولى هیچگاه از انجام فعالیتهاى خود باز نمى ایستادند و از گفتن حرف حق ابایى نداشتند و همیشه این موضوع را بیان مى کردند که خلافت حق مسلم ایشان است و آنها بزور آن را غصب کرده‏اند. حضرت از همان اندک آزادى بیانى که داشتند، نهایت استفاده را مى کردند تا حرف خود را به گوش همگان برسانند؛ امیرالمؤمنین على علیه‏السلام با این عمل خود مى خواستند این را به ما بازگویند که حتى در سخت‏ترین شرایط نیز از سعى و کوشش دست برندارید و از نعمت آزادى که خداوند در اختیار شما قرار داده براى گفتن حرف حق و در راه حق استفاده کنید. انسان همیشه از انجام عملى که به ضرر او باشد، پرهیز مى کند و حتى اساس کارهاى خود را بر این قرار مى دهد که آیا این عمل نفع و سودى براى او دارد یا خیر؟ پس عقل سلیم نمى پسندد که صرف داشتن آزادى در انجام عملى آن کار را انجام دهد هرچند که در پایان به ضرر او باشد. در نهج البلاغه نمونه‏هاى زیادى وجود دارد که حضرت به خاطر مصلحتهاى فرد، آزادى مردم و یا آزادى خود را محدود مى کند و سبب آن را در این بیان مى کنند که انجام این عمل عواقب سوئى براى فرد بدنبال خواهد داشت. از جمله این موارد، خطبه‏اى است که داستان عقیل را بیان مى کند که به قصد درخواست مقدار بیشترى از سهم بیت‏المال نزد حضرت آمد و گمان مى کرد که حضرت نیز به سبب رابطه خویشاوندى سهم بیشترى را در اختیار او خواهد گذاشت. حضرت اینچنین مى فرماید: والله لقد رأیت عقیلاً و قد املق حتّى استَماحنى من برّکم صاعا و رأیت صبیانه و شعث الشّعور، غُبر الالوان من فقرهم، کانّما سوّدت وجوههم بالعظلم، و عاودنى مؤکّدا، و کدّر علیّ القول مردّدا، فأصغیت إلیه سمعى فظنّ أنّى أبیعه دینى و أتّبع قیاده مفارقا طریقتى، فأحمیت له حدیدة؛ ثم ادنیتها من جسمه لیعتبربها، فضجّ ضجیج ذى دنفٍ من ألمها، و کاد ان یحترق من میسمها فقلت له، ثکلتک الثواکل یا عقیل أتئنّ من حدیدة أحملها انسانها للعبه و تجرّنى الى ناد سجرها جبارها لغضبه. أتئنّ من الأذى و لا أئنّ من لظى» ؛ سوگند بخدا(برادرم) عقیل را در بسیارى فقر و پریشانى دیدم که یک من گندم(از بیت‏المال) شما را از من درخواست نمود، و کودکانش را پریشان مى دیدم با موهاى غبارآلوده و رنگهاى تیره، گویا رخسارشان با نیل سیاه شده بود، و عقیل براى درخواست خود تأیید کرده سخن را تکرار مى نمود، و من گفتارش را گوش مى دادم و گمان مى کرد دین خود را به او فروخته، از روش خویش دست برداشته دنبال او مى روم، پس آهن پاره‏اى براى او سرخ کرده نزدیک تنش بردم تا عبرت بگیرد، و از درد آن ناله و شیون کرد مانند ناله بیمار، و نزدیک بود از اثر آن بسوزد به او گفتم: اى عقیل مادران در سوگ تو بگریند، آیا از آهن پاره‏اى که آدمى آن را براى بازى خود سرخ کرده ناله مى کنى، و مرا به سوى آتشى که خداوند قهار آن را براى خشم افروخته، مى کشانی؟ آیا تو از رنج مى نالى و من از آتش دوزخ ننالم؟»8 حضرت علیه‏السلام با وجود توانایى و آزادى عمل، از انجام خواسته برادر خود سر باز زدند؛ چون عاقبت کار خود را مى دانستند. امام با علم خود به سرانجام این کار آگاه بودند و آن را به صلاح خود و برادرشان نمى دیدند، پس از آزادى خود در استفاده از بیت‏المال، سود نبردند و آن را محدود کردند. حضرت نه تنها در مورد خودشان این حساسیت را نشان مى دادند بلکه نسبت به کارگزاران نیز احساس مسؤولیت مى کردند و هرگاه آنان از آزادیهاى خود بر خلاف مصلحت خود و جامعه استفاده مى کردند، فورا به آنها گوشزد مى کردند . امام علیه‏السلام در ادامه همان خطبه مى فرماید: و من بنى و شیّده و زخرف و نجّد و ادّخر و اعتقد، و نظر بزعمه للولد، إشعاصهم جمیعا إلى موقف العرض و الحساب و موضع الثّواب و العقاب، إذا وقع الامر بفصل القضاء شهد على ذلک العقل اذا خرج من أشر الهوى، تسلم من علائق الدّنیا؛ «و آنانکه (ساختمانها) بنا کرده و برافراشته و زینت داده و بیاراسته، و ذخیره گردانیده، و خانه و باغ و اثاثیه جمع نموده و بگمان خود براى فرزند در نظر گرفته‏اند، که همه آنها را به محل بازپرسى و رسیدگى به حساب و جاى پاداش و کیفر بفرستد، زمانیکه فرمان قطعى صادر شود، عقلى که از گرفتارى خواهش رها باشد و از وابستگیهاى دنیا سالم ماند بر این قباله گواه است.»9 امام در جاى دیگرى مى فرمایند: و أکفف علیهنّ من أبصارهنّ بحجابک إیّاهنّ فإنّ شدّة الحجاب أبقى عینهنّ؛ «زنان را در پرده حجاب نگاهشان دار، تا نامحرمان را ننگرند زیرا که سخت‏گیرى در پوشش، عامل سلامت و استوارى آنان است.»10 شاید اشخاص بسیارى قائل به این مسأله باشند که دستوراتى را که اسلام براى زنان در جامعه مطرح مى کند، باعث ایجاد محدودیتهایى براى آنهاست و باصطلاح آزادى، آنها را سلب مى کند؛ لکن از نگاه عمیق اسلام این نه تنها محدودیت نیست؛ بلکه باعث حفظ سلامتى و اقتدار و عزت و بزرگى زنان مى گردد و به مصلحت جامعه نیز مى باشد. تقوا از دیگر مواردى است که برخى آن را محدود کننده آزادى مى دانند. لازمه اینکه انسان از زندگى حیوانى خارج شده و وارد زندگى انسانى شود، این است که اصولى را معین کرده و از آن اصول تبعیت کند، و در یک چهارچوب معین قرار بگیرد و از حدود آن تجاوز نکند. و این همان تقوا است. عوامل مختلفى این چهارچوب را مى تواند بوجود آورد، گاهى اوقات خود فرد تعیین کننده این عوامل مى باشد و در بعضى موارد جامعه براى انسان مقرّرات و حدودى را تعیین مى کند و انسان ملزم به انجام این مقررات است. و در بعضى موارد دین این وظیفه را به عهده مى گیرد؛ پس تقوا فقط از مختصات دیندارى نیست، بلکه لازمه انسانیت هر فرد است، و این نگهدارى مى تواند در تمام زمینه‏هاى اجتماعى، فرهنگى، سیاسى و غیره مطرح باشد. تقوا محدودیت‏هایى را در بر مى گیرد. اکنون این سؤال مطرح است که آیا تقوا مى تواند محدود کننده آزادى بشر باشد یا خیر؟ پاسخ این است که تقوا محدودیت نیست، بلکه نوعى مصونیت است؛ به تعبیر دیگر، محدودیتى که عین مصونیت است. به منظور روشن شدن مطلب یک مثال مى زنیم: انسان براى زندگى خود خانه‏اى مى سازد و آن را محکم و استوار مى کند به منظور اینکه از سختیهاى بسیارى در امان باشد و از سرما و گرما ایمن گردد. و یا اینکه خود لباس مى پوشد تا جلوى سرما و گرما را بگیرد. حال آیا کسى مى تواند بگوید که انسان با این کارها خود را محدود کرده و آزادى خود را از دست داده است؟ تقوا نیز براى انسان حکم خانه و جامه او را دارد. آیا اگر کسى ملبس به تقوا شد، باید گفت روح خود را محدود کرده است؟ و یا اینکه او روح خود را از جمیع بلایا مصون داشته است؟11 حضرت على در یکى از خطبه‏هاى خود در مورد تقوا چنین مى فرماید: فاعتصموا بتقوى الله فإنّ لها حبلاً وثیقا عروته، و معقلاً منیعا ذروتهُ...؛ پس به تقوا و ترس از خدا دست اندازید؛ زیرا پرهیزکارى ریسمانى دارد یا دستگیره محکم و پناهگاهى که استوار است بلندى آن... »12 حضرت از تقوا به عنوان پناهگاهى محکم تعبیر مى کند؛ پناهگاه با اینکه محدودیت دارد ولى محدودیت او براى انسان عین مصونیت است. انسان در پناهگاه احساس آرامش روحى و جسمى مى کند که خود نوعى رسیدن به سعادت است، پس تقوا سلب سعادت نیست که محدودیت باشد. حضرت تعبیرى بالاتر براى تقوا قائل هستند، ایشان نه تنها تقوا را مانع آزادى نمى دانند بلکه آن را عامل بزرگ آزادى مى دانند؛ امام على علیه‏السلام در یکى از خطبه‏هاى خود مى فرمایند: فإنّ تقوى الله مفتاح سداد، ذخیرة معاد، و عتق من کل ملکةٍ، و نجاة من کلّ هلکةٍ... ؛ «همانا ترس از خدا کلید هر در بسته و ذخیره رستاخیر و عامل آزادى از هرگونه بردگى و نجات از هرگونه هلاک است...»13 آزادى حق تکلیف از مسائلى که در باب آزادى مطرح مى شود این است که آزادى حق است یا تکلیف؟ آیا از ابتدا انسان نسبت به آزادى محق بوده است یا مکلّف؟ و در صورتى که محق باشد، آیا این حق را خدا به او داده است یا حق اوست؟ و اگر این حق را خدا در اختیار او قرار داده، در قبال این آزادى آیا وظیفه و تکلیفى دارد؟ و اگر دارد وظیفه او چیست؟ آیا این وظیفه فقط در قبال حق آزادى خود مى باشد و آزادى دیگران هیچ اهمیتى ندارد؟ آیا انسان موظف است که حدود آزادى دیگران را رعایت کند و یا اینکه این اجازه به او داده شده تا به آزادى دیگران تجاوز و تعدى نماید؟ همانطور که مى دانیم هر جا حقى باشد در مقابل آن تکلیفى نیز وجود دارد، چرا که حق و تکلیف دو مقوله جدا نشدنى از یکدیگرند، از جمله این حقوق، حق فرزندان بر پدر و یا مادر خونى است، حضرت این حقوق را این چنین برمى شمرند: و حق الولد على الوالد أن یحسّن اسمه و یحسّن أدبه و یعلمه القران ؛ «و حق فرزند بر پدر آن است که نام فرزند را نیکو قرار دهد، و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بیاموزد.» والدین در مقابل حقوق فرزندان مکلف هستند؛ و آن بدین معنى است که وظیفه دارند که این حقوق را رعایت و اجرا کنند. عکس این مسأله نیز وجود دارد. پدر و مادر نیز بر فرزندان حقى دارند که فرزندان مکلف به رعایت آن حقوق مى باشند. پس حق و تکلیف دو مقوله جدا ناشدنى از یکدیگرند. بحث را با طرح این سؤال دنبال مى کنیم که آیا آزادى یکى از حقوق انسانهاست؟ و آیا این حق او بوده، یا اینکه خداوند به او بخشیده است؟ امام خمینى رحمه‏الله در یکى از سخنرانیهاى خود چنین مى فرماید: «اسلام انسان را آزاد خلق کرده است و انسان را مسلط بر خودش، مال و جانش آفریده است، و امر فرموده است که انسان مسلط و آزاد است. هر انسانى در مسکن، مشروب و مأکول و در آنچه خلاف قوانین الهى نباشد، آزاد است، در مشى آزاد است. حکم اسلام است که اگر کسى به منزل شخصى حمله برد، براى آن فردى که مورد حمله واقع شده است کشتن او جایز است. اسلام این قدر با آزادیها موافق است... »14 در نهج‏البلاغه نیز این مسأله بوضوح ذکر شده‏است؛ حضرت در نامه‏اى خطاب به امام حسن علیه‏السلام مى فرماید: ولا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرّا... ؛15 این سخن حضرت به این معناست که خداوند این حق را به انسان داده که آزاده باشد و آزادى حق مسلم اوست و انسان این اجازه را ندارد که این حق خدادادى را نادیده گرفته و بنده و تسلیم غیر خدا گردد. در جایى دیگر حضرت اینطور مى فرماید: فاعملوا و أنتم فى نفس البقاء، و الصحف مکشوفة، و التّوبة مبسوطة، و المدبر یدعى، و المس‏یء یرجى ، قبل أن یحمه العمل و ینقطع المهل...؛ «تعیین کار کنید در حالیکه در فراخى زندگانى هستید و نامه‏ها گسترده و توبه و بازگشت گسترده است و روگرداننده خوانده مى شود و بدکار را امیدوارى مى دهند، پیش از آنکه چراغ عمل خاموش گشته فرصت از دست برود...»16 حضرت با این سخنان، انسانها را دعوت مى کند که تا زنده هستند از این فرصت خود براى بندگى و عبادت خدا استفاده کنند؛ در حقیقت امام انسانها را دعوت مى کند تا از این فرصت آزادى که به آنها داده شده بهره ببرند و تا هنگامیکه این آزادى در اختیار ایشان است برگردند و توبه کنند، و بشتابند که بعد از این دیگر نه فرصتى براى این کار است و نه توانائى و قدرتى براى انجام اعمال نیک. حضرت على علیه‏السلام در خطبه‏اى دیگر مى فرماید: لو لا حضور الحاضر، و قیام الحجّة بوجود الناصر، و ما اخذ الله على العلماء أن لا یقارّوا على کظّة ظالمٍ و لا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها...؛ «اگر حاضر نمى شدند آن جمعیت بسیار و یارى نمى دادند که حجت تمام شود و نبود عهدى که خدا‏یتعالى از علما و دانایان گرفته تا راضى نشوند بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، هرآینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن نیانداختم...»17 اینکه حضرت مشروعیت حکومت خود را در حاضر بودن مردم آنهم از روى اختیار و آزادى کامل مى دانند، خود بیانگر آن است که ایشان خود را موظف و مکلف مى دانستند به اینکه به آزادى عمل مردم در رأى دادن احترام بگذارند و آن را رعایت کنند و در این میان ما نیز موظفیم حقوق دیگران را رعایت کنیم و از جمله آن حقوق احترام به حق آزادى دیگران است. در جاى دیگر حضرت توصیه مى کند که اجازه ندهید دیگران این حق را از شما بگیرند؛ یعنى همانطور که موظفیم حق آزادى دیگران را محترم بشماریم، باید نسبت به حق خود نیز احساس مسؤولیت داشته باشیم و اجازه ندهیم که این حق از ما سلب شود. حضرت در خطبه‏اى از خطبه‏هاى پر نور خویش خطاب به اصحابشان که از جنگیدن با معاویه اکراه داشتند، چنین مى فرماید: ألا و إنى قد دعوتکم إلى قتال هؤلاء القوم لیلاً و نهارا و سرا و إعلانا، و قلت لکم: أغز و هم قبل أن یغزوکم، فوالله ما غزى قوم قطّ فى عقر دارهم إلاّ ذلّوا فتدالکتم و تخاذلتم حتى شنّت علیکم الغارات و ملکت علیکم ألاوطان... ؛ آگاه باشید من شما را بجنگیدن (معاویه) شب و روز و نهان و آشکار دعوت نمودم، گفتم پیش از آنکه آنها به جنگ شما بیایند شما به جنگشان بروید، سوگند بخدا هرگز با قومى در میان خانه ایشان جنگ نشده مگر آنکه ذلیل و مغلوب گشته‏اند، پس شما وظیفه خود را به یکدیگر حواله نمودید و همدیگر را خوار مى ساختید تا اینکه از هر طرف اموال شما غارت گردید و دیار شما از تصرفتان بیرون رفت...»18 منظور حضرت از این سخنان ترغیب یاران خود به جنگیدن با معاویه است. امام یاران خود را تشویق مى کند که با جنگیدن اجازه ندهید کسى بر شما مسلط شود و آزادى را از شما بگیرد. آزادى حق مسلم هر فرد است و اگر کسى قصد این را داشته باشد که این حق را سلب کند باید در مقابل آن ایستاد. همه سفارشهاى حضرت درباره رسیدن به آزادیهاى معنوى مؤید این مطلب است که ما نسبت به این حق در وجود خودمان مسؤول هستیم و نباید بگذاریم با به اسارت درآمدن در بند هواهاى نفسانى، آزادى درونى خودمان را از دست بدهیم. حضرت در یکى از خطبه‏هاى خود چنین مى فرماید: و أنّ أخوف ما أخاف علیکم اتّباع الهوى و طول الأمل، فتزوّدوا فى الدنیا من الدنیا ما تحزرون به أنفسکم غدا...؛ «ترسناکترین چیزى که بر شما از آن بیم دارم، متابعت هواى نفس و طول امل و آرزو است...»19 چرا حضرت از بین تمام خطراتى که یک فرد را تهدید مى کند و زمینه انحراف او را بوجود آورد ترسناکترین آن را پیروى از هواى نفس معرفى مى کند؟ این بیانگر اهمیت مطلب است؛ وقتى انسان بنده و اسیر هواى نفس مى شود و آزادى درونى را از دست مى دهد براحتى آزادى بیرونى خود را نیز تحت غلبه عوامل بیرونى ـ مثل استبدادـ از دست مى دهد. عباد الله، لاترکنوا الى جهالتکم، ولا تنقادوا إلى أهوائکم، فإنّ النازل بهذا المنزل نازل بشفاجرف هارٍ... .20 در این خطبه، حضرت افرادى را که آزادى درونى خود را از دست داده و اسیر هواهاى نفسانى شده‏اند به کسانى تشبیه کرده که خانه‏اى متزلزل دارند که همواره و هر لحظه در حال انهدام است، و این افراد داراى شخصیت ناپایدار و سستى هستند که هر لحظه به هر سو که نفسشان آنها را بکشاند، مى روند و از خود هیچ اراده‏اى ندارند. در تمام مطالبى که ذکر کردیم به این نتیجه کلى مى رسیم که: خداوند براى هر فردى از افراد بشر حقوقى قرار داده که یکى از آنها حق آزادى است و هیچ کس از این امر استثناء نشده است. و در مقابل، همه افراد نسبت به این حق مکلف هستند؛ هم نسبت به حق آزادى دیگران و هم نسبت به حق آزادى خویش. و باید به این حق احترام بگذارند، البته شایان ذکر است که حق در برابر حق است، نمى شود انسان بر کسى حقى داشته باشد و در مقابل کسى بر او حقى نداشته باشد؛ همانطور که حضرت در خطبه خود چنین مى فرماید: ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس على بعض، فجعلها تتکافأ فى وجوهها و یوجب بعضه بعضا، و لا یستوجب بعضها الاّ ببعض... ؛ «پس خداوند سبحان از جمله حقوق خود براى بعض مردم بر بعض دیگر حقوقى واجب فرموده، و حقوقى را در حالات مختلف برابر گردانیده، و آنها را در مقابل بعض دیگر واجب نموده و بعضى از آن حقوق وقوع نمى یابد مگر بازاء بعض دیگر.. »21 با توجه به این صحبتها درمى یابیم که حضرت معتقدند، درصورتى بر انسان حقى واجب مى شود که در مقابل آن فردى حقى براى او بجا آورده باشد و در غیر اینصورت اگر انسان حقوق کسى را ادا کند که توجهى به حقوق دیگران ندارد، او خود را بنده آن شخص کرده چنانچه که حضرت مى فرماید: من قضى حقّ من لا یقضى حقّه فقد عبده ؛ «هر که بجا آورد حق کسى را که او حقش را بجا نمى آورد او را بندگى نموده است.»22 درست است که اسلام به احترام گذاشتن اهمیت زیادى داده ولى حدودى نیز براى آن مشخص کرده است. از نظر اسلام اداى قرض کسى که در مقابل حقوق دیگران احساس وظیفه نکند چیزى جز بندگى نیست. پس کسى که آزادى دیگران را رعایت نمى کند، نباید انتظار داشته باشد که آزادى خودش رعایت شود؛ چرا که همه ما در برابر آزادى یکدیگر موظف و مکلف هستیم . انواع آزادى آزادى را مى توان به گونه‏هاى مختلف تقسیم بندى کرد. از آن جهت که هر شخص نسبت به آزادى خود و دیگران مکلف است، آزادى دو نوع است: آزادى معنوى و آزادى اجتماعی. آنجا که انسان مکلف است که خود را برده و بنده خرافات فکرى و هواهاى نفسانى قرار دهد، آزادى جنبه درونى و باطنى دارد، و آنجا که دیگران مکلفند نسبت به او و راه و مسیر او قید و بندى ایجاد نکنند، آزادى جنبه خارجى و بیرونى دارد.23 در ابتداى بحث به بررسى آزادیهاى معنوى (درونی) مى پردازیم: تفاوت مکتب انبیا و مکتبهاى بشرى در این است که پیغمبران علاوه بر آزادى اجتماعى، آزادى معنوى را نیز به مردم عطا کرده‏اند. آزادى معنوى مانند آزادى اجتماعى مقدس است و آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى میسر و عملى نمى باشد؛ درد امروز جامعه بشرى این است که مى خواهد آزادى اجتماعى را تأمین کند ولى به دنبال آزادى معنوى نمى رود؛ یعنى نمى تواند، تواناییش را ندارد، چرا که آزادى معنوى را جز از طریق نبوت، دین، ایمان و کتابهاى آسمانى نمى توان تأمین کرد.24 اکنون به این نکته مى پردازیم که آزادى معنوى چه معنایى دارد؟ انسان یک موجود مرکب و داراى قوا و غرایز گوناگون است. انسان از شهوت، غضب، حرص، طمع، جاه‏طلبى و افزون‏طلبى و قواى دیگر برخوردار است، لکن در مقابل عقل، فطرت و وجدان عقلانى دارد؛ انسان در باطن و درون آزاد یا برده و بنده است؛ یعنى ممکن است انسان بنده حرص و طمع، شهوت و افزون‏طلبى خود شود و از همه اینها آزاد باشد. همچنین همان‏طور که انسان از نظر اجتماعى آزاد است و زیر بار ذلت و بردگى نمى رود و آزادى خودش را در اجتماع حفظ مى کند، مى تواند در اخلاق و معنویت هم آزاد باشد؛ این آزادى همان است که در زبان دین «تزکیه نفس» و «تقوا» گفته مى شود. آیا ممکن است بشر آزادى اجتماعى داشته باشد، ولى آزادى معنوى نداشته باشد؟ یعنى بشر اسیر شهوت، خشم، حرص و آز خودش باشد ولى در عین حال آزادى دیگران را محترم بشمارد؟25 إنّما بدء وقوع الفتن أهوآء تتّبع... ؛ «منشأ فتنه و فسادها پیروى از خواهشهاى نفس است... »26 بیان این نکته که حضرت پیروى از خواهشهاى نفسانى را منشأ تمام فسادها معرفى مى کند، اهمیت موضوع را نشان مى دهد. و همانطور که مى دانیم حضرت همواره بر رهایى از اسارت نفس و قید و بندهاى درونى آن تأکید فراوان دارند. کسى که گرفتار حرص، طمع و آرزوهاى خویش باشد، همیشه به دنبال مال و متاع دنیایى و مادى است و مدام در کوشش است که بیشتر جمع کند، خواستن او هیچ حدو مرزى ندارد. اسیر مال و منال این دنیاست و تا زمانى که از طمع چشم نپوشد آزاد و رها نمى گردد. تعداد پیامهاى اخلاقى که ما را سفارش به ترک تعلقات دنیوى مى کند، در نهج البلاغه بسیار است که ما به ذکر این چند نمونه اکتفا مى کنیم. خود حضرت را مى توان یکى از مصادیق کسانى دانست که به آزادى درونى دست یافته‏اند و در واقع او را مى توان آزاد مرد واقعى جهان دانست. حضرت على علیه‏السلام مى فرماید: أاقنع من نفسى بأنّ یقال امیر المؤمنین؟... ؛ آیا قناعت مى کنم که به من بگویند زمامدار و سردار مؤمنان؟...»27 و آن بدین معنى است که حضرت قیمت وجودى خود را بالاتر از این مى دید که با رسیدن به مقام حکومت قانع شود. حضرت اسیر جاه و مقام نبود که با رسیدن به آن خوشحال شوند. و یا مى فرماید: و کیف اظلم احدا لنفس یسرع الى البلى قفولها، و یطول فى الثّرى حلولها... ؛ «و چگونه به کسى ستم نمایم براى نفسى که با شتاب به کهنگى و پوسیدگى باز مى گردد و بودنش در زیر خاک به طول مى انجامد...»28 على از نفس و روح خویش حساب مى کشد و تنها در محراب عبادت دست به محاسن شریفش مى گیرد و مى گوید: «یا دنیا، غرّى غیرى»29 اى زرد و سفید، اى طلا و نقره دنیا! برو غیر على را فریب ده، من تو را سه طلاقه کرده‏ام. کسى واقعا ـ نه از روى نفاق و دوروی‏یـ براى حقوق و آزادى مردم، احترام قائل است که در دل و ضمیرش یک نداى آسمانى است که او را دعوت مى کند. آن وقت شما مى بینید که یک همچون کسى که آن تقوا را دارد، آن معنویت را دارد، آن خدا ترسى را دارد وقتى که حاکم بر مردم مى شود و مردم محکوم او هستند، چیزى را که برایش مهم است، همین حاکمیّت است.30 این را مى گویند یک آزاد مرد، کسى که آزادى معنوى دارد و نداى قرآن را پذیرفته است و بر ماست که مصداق الاّ نعبد الاّ الله باشیم و جز خدا هیچ چیزى را، هیچ کسى را و هیچ قدرت و نیرویى را پرستش نکنیم، نه انسانى را، نه سنگى را، نه آسمان را و نه زمین را، نه هواى نفس و خشم و شهوت و حرص و آز را، فقط خدا را بپرستیم، آن وقت او مى تواند آزادى معنوى بدهد.31 بعد از بررسى آزادى معنوى به بحث در مورد آزادى اجتماعى مى پردازیم. انسان به دو فضاى باز و بلامانع نیازمند است؛ فضاى اجتماع و بیرون و دیگرى فضاى روح و درون؛ در فضاى اجتماع انسان نیازمند به زندگى اجتماعى است. فضاى اجتماعى باید براى رشد و تکامل و پرورش مساعد باشد و براى رشد و تکامل افراد و استفاده آنها از حقوق طبیعى و اجتماع‏یشان مابقى ایجاد نکند.32 قرآن کریم با منطق روشن و واضح لزوم آزادى اجتماعى را بیان کرده است: قل یا أهل الکتاب تعالوا... و لا یتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون‏الله... ؛33 «بگو اى اهل کتاب بیایید... و نگیرید بعضى از ما بعض دیگر را خدایانى جز خدا...» در نص قرآن مجید یکى از هدفهایى که انبیا، به ارمغان آوردن آزادى اجتماعى براى بشر است؛ یعنى ایشان افراد را از اسارت و بندگى و بردگى یکدیگر نجات مى دادند. حضرت على علیه‏السلام درباره قوم موسى مى فرماید: «اتّخذتهم الفراعنه عبیدا»34 به هر حال آزادى اجتماعى از نظر اسلام فوق العاده مقدّس و محترم است و بهترین شاهد این مطلب خلافت حضرت على علیه‏السلام مى باشد.35 از انواع آزادیهاى اجتماعى مى توان به آزادى احزاب و اقلیتهاى مختلف اشاره کرد. احزاب مختلف در دستگاه خلافت ایشان داراى آزادیهاى مشروع خود بودند، حضرت على علیه‏السلام به بهانه عدم بیعت آنان و یا به بهانه تمرّد خوارج از اطاعت او و یا به سبب اینکه خوارج به ایشان توهین کردند و حضرت را خارج از دین معرفى کردند، حقوق و سهم بیت‏المال آنها را قطع نکرد و امنیت جانى یا مالى ایشان را سلب نکرد، حضرت على علیه‏السلام فقط در مورد دست‏اندازى آنها به حقوق مالى، جانى یا امنیتى مسلمانان در برابر آنها مى ایستاد و با آنها به جنگ مى پرداخت، و همواره در ابتداى جنگ به نصیحت، موعظه و مذاکره مى پرداخت و هرگز شروع به جنگ نمى کرد و سخت از آن پرهیز داشت. حضرت درباره رفتار عبدالله بن عباس با خوارج ولکن حاجبهم بالسّنّة فإنّهم لن یجدوا عنها محیصا؛ «بلکه با آنان به سنّت احتجاج کن و دلیل آور، زیرا آنها هرگز از استدلال به سنّت گریزگاهى نمى یابند.»36 حضرت اصحاب خود را دعوت مى کند، که با مخالفان با حجّت و اقامه دلیل و برهان برخورد کنند، نه با جنگ و خونریزی. در مورد عایشه بعد از جنگ جمل اینطور مى فرماید: و لها بعد حرمتها الأولی؛ «و بعد از این هم حرمت و بزرگى پیش از این براى او باقى است.»37 امام علیه‏السلام به کارگزاران خود درباره رفتار با رعیتهاى مشرک چنین مى فرماید: فإنّ دهاقین أهل بلدک شکوا منک غلظة و مسوة، و احتقارا و جفوة، و نظرت فلم أرهم أهلاً لأنّ یدنوا لشرکیهم، و لا أن یقصوا و یجفوا لعهدهم، فالبس لهم جلبابا من اللبن تشوبه بطرف من الشّدة، داول لهم بین القسوة و الرأفة...؛ کشاورزان شهرى که تو در آن حکمفرما هستى از درشتى و سخت دلى و خوار داشتن و ستمگرى تو شکایت نموده‏اند و من اندیشه نمودم، آنان را شایسته نزدیک شدن تو ندیدم. به جهت آنکه مشرک هستند و نه در خور دور شدن و ستم کردن به جهت آنکه (با مسلمانان) پیمان بسته‏اند، پس با ایشان مهربانى آمیخته با سختى را شعار قرار داده و با آنها بین سخت دلى و مهربانى رفتار کن...»38 حضرت در این نامه به طور کامل طرز رفتار و برخورد با غیر مسلمانان‏را که در جامعه اسلامى زندگى مى کنند، بیان کرده و دستور داده که کارگزاران حقوق آنها را محترم بدارند و با آنها به مهربانى رفتار کنند. البته نه تا آن حد که کنترل آنها از دستشان خارج شود. بلکه باید مراقب آنها باشند تا مبادا قصد ضربه زدن به جامعه اسلامى را داشته باشند. یعنى در عین اینکه آزاد هستند، باید مراقبشان بود. امیرالمؤمنین با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموکراسى رفتار کرد. او خلیفه بود و آنها رعیتش بودند و هرگونه عمل سیاسى برایش مقدور بود اما او زندانیشان نکرد. و شلاقشان نزد. و حتى سهمیه آنها را از بیت‏المال قطع نکرد. و به آنها نیز همچون سایرین مى نگریست. این مطلب در تاریخ زندگى على علیه‏السلام عجیب نیست. اما آنچه که در دنیا بى نظیر بوده، این است که آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت على علیه‏السلام و اصحابشان به صحبت و گفتگو مى نشستند. طرفین استدلال مى کردند و استدلال یکدیگر را جواب مى گفتند. شاید این مقدار آزادى ب‏یسابقه باشد، که حکومتى با مخالفان خود تا این درجه، با دموکراسى رفتار کرده باشد. بعضى از اوقات خوارج به مسجد مى آمدند و در سخنرانى و خطابه على علیه‏السلام اشکال ایجاد مى کردند. روزى امیرالمؤمنین علیه‏السلام بر منبر بود. مردى آمد و سؤالى کرد. على علیه‏السلام فى البداهه پاسخ گفت:، یکى از خارجیها از بین مردم فریاد زد: قاتله الله ما افقهه؛ «خدا بکشد او را چقدر دانشمند است». دیگران خواستند معترضش شوند. امام على علیه‏السلام فرمود: رهایش کنید، او تنها به من فحش داد.39 موارد بسیارى زیادى در نهج‏البلاغه وجود دارد که مؤید این مطلب است که احزاب مختلف در جامعه اسلامى داراى آزادى مشروع و معقول بوده‏اند که ما به ذکر همین چند نمونه اکتفا مى کنیم. براى تأیید این سخنان از کلام حضرت امام خمینى رحمه‏الله به عنوان کسى که ادامه دهنده راه آن حضرت بود، استفاده مى کنیم. امام در مورد آزادى احزاب مختلف به مجلس شوراى اسلامى اینطور مى فرماید: «مجلس جمهورى اسلامى همان سان که در خدمت مسلمانان است، و براى رفاه آنان فعالیت مى کند، براى رفاه و آسایش اقلیتهاى مذهبى که در اسلام احترام خاصى دارند و از قشرهاى محترم کشور هستند، اقدام و فعالیت مى نماید. و اساسا آنان با مسلمانان در صف واحد و براى کشور خدمت مى کنند و در صف واحد از تمام ارزشها برخوردار باشند.»40 نمونه دیگر از انواع آزادیهاى اجتماعى آزادى بیان است که همواره مورد توجه امیرالمؤمنین على علیه‏السلام بوده است. ایشان در نامه معروفشان به مالک اشتر چنین مى فرماید: واجعل لذوى الحاجات منک قسما تفرغ لهم فیه شخصک، و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک، و تقعد عنهم جندک و اعوانک من أحراسک و شهرطک حتى یکلّمک متکلمهم غیر متتعتع فإنّى سمعت رسول الله یقول فى غیر موطن لمن تقدّس امّة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القویّ غیر متتعتع...؛ «و پاره‏اى از وقت خود را براى نیازمندان قرار بده که در آن وقت خویشتن را براى ایشان آماده ساخته در مجلس عمومى بنشین پس براى خدایى که تو را آفریده، فروتنى کن، و لشکریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را باز دار، تا سخنران ایشان ب‏یلکنت و گرفتگى زبان و ب‏یترس و نگرانى سخن گوید، که من از رسول خدا بارها شنیدم که مى فرمود: هرگز امتى پاک و آراسته نگردد که در آن امّت، حقّ ناتوان ب‏یلکنت و ترس و نگرانى از توانا گرفته نشود.»41 در جایى دیگر حضرت از مردم مى خواهد که خیلى راحت و بدون هیچ ترس و هراسى با او سخن بگویند: فلاتکلّمونى بحا تکلّم به الجبارة، ولا تتحفّظوا منّى بما یتحفظ به عند أهل البادرة...؛ «با من سخنانى که با گردنکشان گفته مى شود نگویید و آنچه را از مردم خشمگین پنهان کرده از من پنهان ننمایید...»42 امام خمینى رحمه‏الله در این باره چنین مى فرماید: «در جامعه اسلامى همه آزاد هستند تا نظرات خود را بیان کنند و حاکم جامعه اسلامى و زمامداران آن موظفند که به آنها گوش دهند اما این که مى گویند مردم آزادند تا نظرات خود را بیان کنند به این معنى نیست که هرچه مى خواهند بر ضد اسلام و کیان کشور اسلامى بگویند، بلکه آزادند تا حرف حق را بزنند.» در جایى دیگر حضرت امام در این باره اینطور مى فرماید: «آزادى بله، توطئه نه، آزادى بیان هست، هرکه هرچه مى خواهد بگوید. اسلام از اول قدرت داشته است بر ردّ همه حرفها و بر ردّ همه اکاذیب آن، قدرت باقى است، برهان ما باقى است، ما برهان داریم، ما حجت داریم ما از گفته‏هاى مردم نمى ترسیم، هرکه هرچه دارد بگوید لکن توطئه را نمى پذیریم. خیانت به ملّت را نخواهیم پذیرفت، چنانچه نپذیرفتیم.»43 «اصولاً آزادى، براى آن نیست که آدمیان سخنانشان را بگویند تا دلخور نشوند، براى آن است که همه محتاج یکدیگرند و باید براى روشن شدن حق و زدودن باطل، به یکدیگر مدد برسانند، تیرگى نخستین، مقدمه روشنایى واپسین است. بعلاوه نگاه تاریخى به ما مى گوید در آنجایى هم که مسأله امروز روشنتر شده است، براى آن است که از سابقه آزادى برخوردار بوده است، یعنى افکار از همین مجرا و از همین جاده عبور کرده‏اند و پس از اینکه تلاطمها را پشت سر گذاشتند، اکنون به آبهاى آرام رسیده‏اند.»44 یکى دیگر از مصادیق آزادى اجتماعى، آزادى عقیده است. اسلام عقیده‏اى را که بر مبناى تفکر باشد مى پذیرد که غیر از این عقیده را اساسا قبول ندارد. آزادى این عقیده، آزادى فکر است. اما عقایدى را که بر مبناهاى وراثتى و تقلیدى و از روى جهالت به خاطر فکر نکردن و تسلیم شدن در مقابل عوامل ضد فکر در انسان پیدا شده است، هرگز به نام آزادى عقیده نمى پذیرد.»45 یکى از صفحات بسیار درخشان تاریخ اسلام همین مسأله آزادى عقیده است. اگر کتب مختلف تاریخى را مطالعه کنیم، نمونه‏هاى بسیارى از جنایات مسیحیها و یهودیها را براى تحمیل عقیده مى بینیم. در نتیجه یک بررسى که در جلد دوم کتاب محمد خاتم پیامبران آمده، دو عامل اساسى براى پیدایش و گسترش تمدن اسلامى ذکر شده است که یکى از آنها تشویق ب‏یحدى اسلام نسبت به تعلیم، تعلم و تفکر است و علّت دوم احترامى است که اسلام نسبت به عقاید ملّتها نشان مى دهد.46 در این زمینه نمونه‏هاى بسیارى وجود دارد که طرز برخورد حضرت را با عقاید مخالف اسلام بیان مى کند. یک روز حضرت در حال ایراد خطبه بودند، که شخصى با حالت جسارت‏آمیزى بلند شده و خطاب به حضرت گفت: أیّهالمدّعى مالا تعلم و المقلّد ما لا یفهم و أما السّائل فاجب. حضرت هنگامى که به قیافه آن مرد نگاه انداختند، متوجه شدند که به مسلمانان شباهتى ندارد و کتابى بر گردن آویخته و شبیه عربهایى که یهودى است. یاران حضرت با ناراحتى بپاخاستند تا دورش کنند. ولى حضرت فرمود: انّ الطّیش لا یقوم به حجج الله و لا تظهر به براهین الله. این شخص سؤال دارد از من جواب مى خواهد، شما خشم گرفتید. با عصبانیت دین خدا قائم نمى شود، و بعد به آن مرد رو کرد و فرمود: إسأل بکلّ لسانک و ما فى جوانحک؛ «بپرس با تمام زبانت» ، یعنى هرچه مى خواهد دل تنگت بگو. همین یک جمله آن مرد را نرم کرد. و سپس شروع به پرسیدن کرد و همین قدر بیان شده که در آخر یک مرتبه دیدند آن شخص گفت: أشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و یا در زمان خلافت شیخین حضرت به مسجد مى رفتند و علت این کار را حفظ اسلام و پاسخ به سؤالات افرادى که از اطراف مى آمدند، بیان مى کردند و یا یاران خود مانند سلمان و اباذر را به بلاد مختلف مى فرستادند تا به سؤالات مردم پاسخ دهند.47 البته این نکته را باید ذکر کرد از آزادى ابراز عقیده، زمانى مى توان سخن گفت که اصولاً «عقیده‏اى» وجود داشته باشد و بتوان در مورد آن بحث کرد، اما اهانت کردن، ابراز عقیده نیست، بلکه یکى از انواع جرم است. تمام این مطالب گویاى این موضوع است که اسلام به آزادى عقیده، اهمیت بسیارى داده و آن را در تمام مراحل رعایت کرده است. از دیگر موارد آزادى اجتماعى، آزاد بودن مردم در انتخاب حاکم و زمامدار حکومت مى باشد که بارها در نهج‏البلاغه به آن اشاره شده است. این موضوع تا آن درجه از اهمیت برخوردار است که ایشان مشروعیت حکومت خود را در آزاد بودن مردم و رأى دادن آنان مى دانند. حضرت در یکى از خطبه‏هاى خود چنین مى فرماید: فأقبلتم إلیّ إقبال العوذ المطافیل على أولادها، تقولون: البیعة البیعة!! قبضت کفّى فبسطتموها، و نازعتکم یدى فجذبتموها...؛ «پس از قتل عثمان براى بیعت به من روى آوردید، مانند روى آوردن نوزاییده‏ها به فرزندانشان. پى در پى مى گفتید: آمده‏ایم بیعت کنیم. دست خود را بهم نهادم شما بازکردید، و آن را عقب بردم شما به سوى خود کشیدید...»48 و یا در نامه دیگر خود مى فرماید: و بایعنى الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین؛ «و مردم بدون اکراه و اجبار از روى میل و اختیار با من بیعت نمودند.»49 در حالى که اگر نحوه روى کار آمدن خلفاى دیگر را بررسى کنیم مشاهده مى کنیم در انتخاب هیچ کدام از آنها رأى و نظر مردم دخالتى نداشته است. یکى از آن سه خلیفه به وسیله شوراى شش نفره انتخاب شد و دیگرى نیز توسط خلیفه قبلى به روى کار آمد. در جاهاى بسیارى حضرت فرموده‏اند که مشروعیت حاکمان به حضور حاضران است . و در این باره مى فرماید: «باید مردم را براى انتخابات آزاد گذاریم و نباید کارى کنیم که فردى بر مردم تحمیل شود. بحمدلله مردم ما داراى رشد دینى ـ سیاسى مطلوبى مى باشند و خود افراد متدین و درد مستضعفان چشیده، و آگاه به مسائل دینى ـ سیاسى و همگام با محرومان را انتخاب خواهند کرد.»50 تمام اینها بیانگر این مطلب است که از نظر اسلام آنچه اهمیت دارد این است که خود مردم با میل و رغبت مبادرت به انجام کارى کنند نه آنکه با زور و اجبار آنها را به انجام عملى وادار کنیم و حتى مشاهده مى کنیم که حضرت در مورد چگونگى راه رفتن نیز توصیه مى کنند و مى گویند: «طورى راه بروید که در مردم ایجاد ترس نکنید.» و این نکته نشان دهنده اهمیت این موضوع است که باید به حق آزادى مردم احترام گذاشت و در برابر، آن مردم نیز به کمک و مساعدت حکومت اسلامى بپردازند. از کل مطالب گفته شده در این بخش به این نتیجه مى رسیم که اسلام همانطور که در تمام ابعاد دین کامل و جامعى مى باشد در این زمینه نیز (یعنى آزادى افراد) از چیزى فروگذار نکرده و تمام ابعاد آن را در نظر گرفته، هم به آزادى معنوى پرداخته است و هم به آزادى اجتماعی. هیچکدام از آنها را فداى دیگرى نکرده‏است. از نظر اسلام این دو آزادى، لازم و ملزوم یکدیگرند و جداناپذیر از یکدیگر انسان کامل، انسانى است که هم از قید و بندهاى درونى و هم از قیدو بندهاى بیرونى آزاد باشد. پاورقیها: ـ مؤسسه تنظیم آثار امام: تهران، انتشارات مؤسسه تنظیم آثار امام خمینى، 1371، چاپ اول 1) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 1 1) همان منبع، نامه 10 10) ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، فیض‏الاسلام، نامه 31 11) آزادى از نگاه شهید مطهرى، حسین یزدى، ص 79ـ81 12) ترجمه وشرح نهج‏البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 232 13) همان منبع، خطبه 221 14) کوثر، سخنرانى امام در تاریخ 26/1، ج 1، ص114ـ115 15) ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، فیض الاسلام، نامه 31 16) همان منبع ، خطبه 237 17) همان منبع، خطبه 3 18) همان منبع، خطبه 27 19) همان منبع، خطبه 28 20) همان منبع، خطبه 104 21) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 207 22) همان منبع، حکمت 155 23) آزادى از دیدگاه استاد مطهرى، حسین یزدى، ص 21ـ22 24) همان منبع، ص 75ـ76 25) آزادى از نگاه استاد مطهرى، حسین یزدى، ص 76 26) ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 50 27) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه 45 28) همان منبع، خطبه 215 29) همان منبع، حکمت 74 2) صحیفه نور، امام خمینى(ره)، ج 5، ص 261 2) همان منبع، حکمت 75 3) همان منبع، نامه 53 3) همان منبع، نامه 53 30) آزادى از دیدگاه استاد مطهرى، حسین یزدى، ص 84 31) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 85 32) همان منبع، ص 141 34) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 234 35) آزادى از نگاه استاد مطهرى، ص 141ـ142 36) ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، نامه 77 37) همان منبع، خطبه 155 38) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه19 39) جاذبه و دافعه حضرت على، استاد مطهرى، ص 139ـ140 40) صحیفه نور، امام خمینى، ج 12، ص 123 41) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه 53 42) همان منبع، خطبه 207 43) صحیفه نور، امام خمینى، ج 5، ص 183 44) فربه‏تر از ایدئولوژى، عبدالکریم سروش، ص241 45) آسیب‏شناسى دینى از دیدگاه استاد مطهرى، سید مهدى مهرهى و محمد باقرى، ص 297 46) آزادى از نگاه استاد مطهرى، ص 166ـ167 47) همان منبع، ص 168ـ170 48) ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه 137 49) همان منبع، نامه 10 50) صحیفه نور، امام خمینى(ره)، ج 5، ص 261 5) آزادى از نگاه استاد مطهرى، حسین یزدى، ص 38 6) شرح و ترجمه نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص39 7) همان منبع، خطبه 13 8) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 215 9) همان منبع، نامه 3 منابع: 1. ـ آزادى ابراز عقیده یا اهانت به توده‏ها: ابو حسین، ترجمه احمد بهپور، تهران، انتشارات مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى، پاییز 71، چاپ اول 2. ـ آزادى از دیدگاه استاد مطهرى: حسین یزدى، تهران، انتشارات صدرا، فروردین 79، چاپ اول 3. ـ آزادى و ضرورت: جون رابینسون، تهران،1357، چاپ اول 4. ـ آسیب‏شناسى دینى از منظر مرتضى مطهرى: سید مهدى جهرمى و محمد باقرى، تهران، نشر هماهنگ، سال 78ـ77، چاپ دوم 5. ـ ترجمه و شرح نهج البلاغه: علینقى فیض الاسلام، تهران 6. ـ جاذبه و دافعه على علیه‏السلام : مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات صدرا، بهمن 76، چاپ 25 7. ـ صحیفه نور: امام خمینى رحمه‏الله ، مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، تهران، ا نتشارات شرکت سهامى چاپخانه وزارت ارشاد اسلامى، بهمن 61 8. ـ فربه‏تر از ایدئولوژى: عبدالکریم سروش، تهران، چاپ طلوع آزادى، اسفند 78، چاپ 6 طیبه اقبالى

   + ammar saheb ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٦
comment نظرات ()